تو نیستی که ببینی...
لنا آندرشون در آخرین خط کتاب تصرف عدوانی درباره استر مینویسد: "در رابطه اش با هوگو, چیز دیگری برای فهمیدن وجود نداشت."
دلم میخواست این جمله را در کمال آسودگی و قرار, درست همین حالا, درباره ی خودم و زندگی مینوشتم. اما حقیقت اینست که هنوز خیلی چیزها مانده که باید حالیم کند. که باید حالیش کنم. حقیقت اینست که حالاحالاها با همدیگر کار داریم. کارهای بی شمار...
و اینطور آینده را دیدن, این بینش رها شده در خلاء, آنهم میان این حجم از ناامیدی و بهت, خسته ترم میکند, اندوهگین ترم میکند. اما میدانم که باید مثل سیزیف این بار سنگین امانت را با هر مصیبتی که شده به بالای کوه برسانم, حتی اگر هزار باره به پایین بلغزد و هزارباره به پایین بلغزاندم...
سی و شش ساله شدم بابایی!
به همین سادگی
و هنوز خودکار آبی یادگاریت, توی دستانم می لرزد...
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۷ ساعت 4:35 توسط سيمين
|