اين حال من بي توست:

 

بزرگتر از آن بودي كه بشود وصفت كرد

يكسال پيش

درست همين موقع ها بود كه ناگهان جبار شدي

فريبم دادي

در جهنمي انداختيم كه جزايم نبود

بعد كم كم كوچك شدي

كوچك و كوچك تر

آنقدر كه ديگر نديدمت

و چشم هايم بسته شد

و در تاريكي فرو غلتيدم

ظاهرا با هيچ اسمي

 نبايد به تو اعتماد ميكردم

…………………………………………..

 

درخت

به دوردستها خيره ميشود و آه ميكشد:

" كي از راه ميرسي مرد تبر به دست؟"

…………………………………………..

 

باران

نان به خورد قبيله ام مي داد، آتش به خورد من

حالا سالهاست

بي قبيله و بي نان

با باران ميزنيم زير گريه و دو تايي قطره قطره آب ميشويم

…………………………………………

 

به آسمان نگاه كردم

سياه- سياه، ابر- ابر

چشمهاي خودم بود انگار توي آينه

…………………………………………

 

كودكيم در باد گذشت

جوانيم در باران

حالا برف كه ميبارد

ياد كهنساليم مي افتم

در انتظار آفتاب، روي تخت خالي بيمارستان

…………………………………………

 

در هيات بچه پلنگي زاده شدم

و مادرم هميشه مرا صدا ميكرد: ماه من!

براي همين، شايد

 هميشه دستم از خودم كوتاه بود

…………………………………………

 

صحرا به علفهايش مي نازيد مامان به من

گاوي به دل صحرا زد و…

آرزوهاي مامان…آه… آرزوهاي من…

………………………………………….

 

خالي كه ميشوي

ديگر به هيچ چيز فكر نميكني

حتي به نيمه ي پر ليوان

…………………………………………

 

باران صدايت زدم ، باريدي

برگ صدايت زدم، افتادي

بار ديگر بر سرم منت بگذار

گيوتين شو لطفا در يك صبح سرد در ميدان كوچكي  در پاريس

………………………………………..

 

مردن كه شاخ و دم ندارد

در را ميبندي و ميگويي: براي هميشه خداحافظ

جنازه اي روي تخت براي خودش گريه ميكند

 

 

پ ن: خسته تر از آنم كه بخواهم حرف بزنم و اين را فقط تو ميداني نايي! كه اينهمه دوري و

 اينهمه نزديك…

 

 

 

 

فراموش ميكنيم اما نميميريم...

وارد اتاق ميشوم. سرد است و سرد. درست مثل آن شب كندلوس. نه. يك طور ديگر. يك طوري كه

 آدم دلش نميخواهد برود كنار بخاري نفتي و پاهايش را بچسباند بهش. يك طوري كه آدم دلش

نميخواهد پلوور كاموايي محبوبش را بپوشد و انگشتهايش را از تويش در بياورد و بدهد تا تو برايش

 ها كني. نه اصلا از اين خبرها نيست. اتاق، اتاق كار يك زن سي ساله است كه سعي ميكند توي

 آينه به خودش نگاه نكند ديگر. كه ترجيح ميدهد لامپ اتاق خاموش بماند و در اتاق قفل باشد و او

توي زمهرير غريب اين اتاق لعنتي بلرزد و به هيچ چيز فكر نكند. حتي به عكسهاي توي فيس بوك تو،

 حتي به بن بست ديشب نايي و حتي به آهنگي كه ديشب "م" گذاشت و مضمونش اين بود كه اگر

 فراموشت كنم يا فراموشم كني من ميميرم.  يك روز سگي همينجوري آغاز ميشود. با هجوم

خاطرات و بوق زدنهاي پياپي و فحش دادن به مرتيكه ي جلويي كه با سرعت 80 توي اتوبان ميزند

 روي ترمز تا به به آن صخره هاي مصنوعي جلوي پرديسان نگاه كند و تو عصبي بشوي و حتي به

 معين هم فحش بدهي كه دارد اينطور خاطراتت را به يادت مي آورد و بعد توي  خيابان سيگارت را

دود كني و به نايي اس ام اس بزني كه...

يك روز سگي ، ژ-۳ ي خاطره هاست كه از روبرو به سمتت شليك ميشود و تكه تكه از تنت را ميكند

 و با خودش به عمق چاهي نامعلوم ميبرد. سياهچاله اي كه ميبلعد و برنميگرداند و بعد مينا ميايد

 مينشيند روبرويت و ميگويد: دستاتو كه ميبينم اعصابم خرد ميشه. چرا اينقده ورم كردي؟ بعد تو

 لبخند ميزني و ميگويي بيخيال و ميروي سمت آشپزخانه تا باز ژلوفن و متاكاربامول بخوري و كسي

 نداند چرا. كسي جز "ب" كه تنها رفيقست و تنها ماندني. يك روز سگي آهنگ تركي غمگيني است

 كه توي شب آخر با "الف" گوش داده اي و بعد تمام خيابانهاي شهر را با آن گشته اي و گريه كرده اي

 و تمام دوستان عزيزت از تو غافل بودند جز "ب" و نايي كه دستهايشان مرحم بود و سرپايم نگاه

داشت كه تا حالا زنده بمانم و توي اسكايپ نگاهش كنم و خفه خون بگيرم و با لبخند بگويم:خوبم

 ماماني! تو چطوري؟ يك روز سگي همين بار و بنديل سياهست كه شهر مرا پر كرده و صداهاي

 ناخوش عزاداري توي شهري كه مردمانش از همه ي دنيا غمگين تر و غمناك ترند و بوي غذاهاي

 از سر كيف و پيرزن خميده اي كه نگاه كردن به آن دلم را خون ميكند و پسرك كوچكي كه دارد از

توي سطل آشغال پشت سري كاغذ و كارتون و نميدانم چي جمع ميكند تا سوار گاري سه چرخ

 رفيقش بكند توي صبحي كه دماسنج ماشين 14 درجه سانتيگراد را نشان ميدهد. آنهم بدون

 دستكش، آنهم بدون كاپشن...

يك روز سگي  لبخند كريه مدير بي همه چيزيست كه توي پاركينگ از ماشينش پياده ميشود و

 تو را به ياد ايميلها و تلفنها و مزاحمتهاي پياپيش مي اندازد و تو به به زنش فكر ميكني و به بچه

 هايش كه دانشجو هستند لابد و به اين شهر لجن پرور سياه سياه و ترجيح ميدهي خودت را به

نديدن بزني كه اين شتر چند كوهان حالت را از چشمها و نگاهها به هم ميزند و از زندگي ساقطتت

 خواهد كرد.يك روز سگي ، آهنگهاي قديمي معين است با مرور جاده هاي سر سبز "ش" به " ا" و

 ماشين سفيدي كه حجم اندوهم را ميكشيد با عشق و عشق و عشق و سرگرداني اين روزهاي

 اين جزيره كوچك كه اگر انقلاب اقيانوس و انفجار كوه به هيچش بود اما دروغهاي تو... يك روز سگي

 بياد آوردن جمله ديشب من است و نگاه خاموش "ب" كه سيگار كشيد و لب فرو بست و صبوري كرد

 و صبوري كرد و صبوري كرد تا من باز مثل هميشه شرمسار از عشقي باشم كه لايقش نيستم و

نميتوانم باشم. يك روز سگي ، صبحي است كه ساعت يك نيمه شبش ترا با ابرهاي بالدار به

سمت عشقت ميبرد نايي و من اينجا توي بهت و سكوت صبحهاي ديگري ميمانم كه تو نيستي

 تا به تو بگويم : دلم... و تو بگويي: كجا؟ و بعد توي چشم برهم زدني توي پيچهاي جاده چالوس

 باشيم يا توي خانه ي تو كه پيكهاي خسته ي پي در پي را سر بكشيم و حرف بزنيم و حرف بزنيم

 و حرف بزنيم و بعد ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد و چشمهايمان را ببنديم و آرام آرام بميريم. يك

 روز سگي، درست امروزست.

 

 

 

این روزهام:

 

درست مثل بره ای که غروب، توی گله ای که از صحرا برگشته بدنبال مادرش میگردد،

توی گله ی گرگ زده، اما پیدایش نمی کند...