تو نیستی که ببینی...

 

 

لنا آندرشون در آخرین خط کتاب تصرف عدوانی درباره استر مینویسد: "در رابطه اش با هوگو, چیز دیگری برای فهمیدن وجود نداشت."

دلم میخواست این جمله را در کمال آسودگی و قرار, درست همین حالا, درباره ی خودم و زندگی مینوشتم. اما حقیقت اینست که هنوز خیلی چیزها مانده که باید حالیم کند. که باید حالیش کنم. حقیقت اینست که حالاحالاها با همدیگر کار داریم. کارهای بی شمار...

و اینطور آینده را دیدن, این بینش رها شده در خلاء, آنهم میان این حجم از ناامیدی و بهت, خسته ترم میکند, اندوهگین ترم میکند. اما میدانم که باید مثل سیزیف این بار سنگین امانت را با هر مصیبتی که شده به بالای کوه برسانم, حتی اگر هزار باره به پایین بلغزد و هزارباره به پایین بلغزاندم...

سی و شش ساله شدم بابایی!

به همین سادگی

و هنوز خودکار آبی یادگاریت, توی دستانم می لرزد...

 

اختلال نافرمانی مقابله ای...

 

 مریم که بار طاقت فرسای هستی بر شانه هایش سنگینی میکرد, زیر لب با غمگینی زمزمه کرد" من که سرتاسر خموشم, مستِ بی اندازه نوشم, از کجا جویم ترا..."

و خداوند پاسخ داد" من در همه ی مکانها هستم, هر جا که بخوانی مرا"

پس مریم او را با تضرع به متبرکترین نامها خواند و اینگونه بود که عیسی شکل گرفت تا در جلجتا بر صلیبش بیاویزند تا مریمی دیگر خداوند را با تضرع, به نام بخواند...

و بر هیچکس پوشیده نیست که خداوند _ اگر بخواهد_ برترین مکرکنندگان است...

 

 

گذشتن و رفتن پیوسته...

 

 

برایم نوشته: بدون تو و مهربونیات نمیتونم زندگی کنم سیمین...

میخواستم برایش بنویسم: پس اینهمه وقت؟؟؟

اما یادم آمد که رسالت من گذشتن بود. گذشتن برای عشق

و سکوت کردم

سکوت کردم

سکوت کردم...

 

خفقان ناخواسته...

 

_ پس چرا اینا رو بهش نمیگی؟

_چون هر بار که چیزی تو این مایه ها بهش گفتم ازم بیشتر فاصله گرفت...