تمرين مرگ مي كنم
تو گود اين پياده رو...
راننده ال نود مشكي ايران يازده يك خانم بود. چند متر جلوتر از من پارك كرده بود. يك آقايي هم نشسته بود
بغل دستش كه معلوم بود دعوا دارد باهاش. مرده هـي دستـش را مي گذاشـت روي صندلي آن خانم. بعد
دستش را هي ميبرد توي هوا ميچرخاند. سرش را كه مي آورد جلو، توي لحظه هايي كه گردش چشمم مي
افتاد به ماشـينشان ، نيم رخش را ميـديدم كه سبـيل پهني دور لبـش را برداشته بود. از اين سبـيلهاي مدل
درويشي كه يه مدت است مد شده بين آقايان.وسطاي سيگار دوم بودم،ميان قربان صدقه رفتنهايم از درخت
كوچكم كه به بار نشسته اين روزها، كه ديدم مشتش را محكم كوبيد به شانه راست آن خانم.بعد پياده شد
و در ماشين را محكم كوبيد به هم. دختره خودش را انداخته بود روي صنـدلي شاگرد. مقنعه اش را ديدم كه
كج شده. آقاهه در را باز كرد و بلند گفت: همين كه گفتم.ديگه نيستم.بعد با عصبانيت از كنار ماشين من رد
شد. دخـتر خودش را انداخت روي شـشه سمت خودش. مقـنعه اش افتاده بود ديگر. سرش را آورد بيرون و
چند بار پشت سرهم با گريه داد زد: سعيد! سعيد! تو رو خدا...
داشتم فكر ميكردم با اينهمه التماسي كه توي صداش دارد چرا پياده نميشود بدود سمتش!!!
بعد به نظرم آمد سرش را گذاشته روي فرمان ماشين. لابد داشت هق هق مـي كرد. نميدانم چقدر داستان
بافتم براي خودم. نميدانم چند تا سيگار كشيدم.نميدانم چرا آنجا ماندم تا شايد كمي مواظبش باشم.ساعت
از هشت و نيم گذشته بود كه ماشينش را روشن كرد و راه افتاد. وقتـي كه داشت ميرفت تازه چشمم افتاد
به پلاك ماشنيش. بعد از يازده يك عدد سه رقمي بود بعد هم عكس يك ويلچر غمگين ...