كوچك، همچون گلوگاه پرنده اي...

مثل مريضي رو به احتضار. كه لبانش خشكيده و حتي صدايي هم از حنجره اش در نمي آيد. مثل مريضي كه

زل مي زند از پشت ماسك اكسيژن به چشمهات و تو ميبيني كه چشمهاش خيس شده و يك قطره اشك از

گوشه ي چشم راستش چكيده روي موهاش و دارد راه باز ميكند تا جا خوش كند توي گوشش. مثل مريضي

كه حتي نمي تواند بهت بگويد خسته است از بودن و فقط چشمهايش را مي بندد و سرش را بر مي گرداند

به سمت پنجره...

حال همان مريض را دارم اين روزها. حال همان مريض را...

 

 

تمرين مرگ مي كنم

تو گود اين پياده رو...

راننده ال نود مشكي ايران يازده يك خانم بود. چند متر جلوتر از من پارك كرده بود. يك آقايي هم نشسته بود

بغل دستش كه معلوم بود دعوا دارد باهاش. مرده هـي دستـش را مي گذاشـت روي صندلي آن خانم. بعد

دستش را هي ميبرد توي هوا ميچرخاند. سرش را كه مي آورد جلو، توي لحظه هايي كه گردش چشمم مي

افتاد به ماشـينشان ، نيم رخش را ميـديدم كه سبـيل پهني دور لبـش را برداشته بود. از اين سبـيلهاي مدل

درويشي كه يه مدت است مد شده بين آقايان.وسطاي سيگار دوم بودم،ميان قربان صدقه رفتنهايم از درخت

كوچكم كه به بار نشسته اين روزها، كه ديدم مشتش را محكم كوبيد به شانه راست آن خانم.بعد پياده شد

و در ماشين را محكم كوبيد به هم. دختره خودش را انداخته بود روي صنـدلي شاگرد. مقنعه اش را ديدم كه

كج شده. آقاهه در را باز كرد و بلند گفت: همين كه گفتم.ديگه نيستم.بعد با عصبانيت از كنار ماشين من رد

شد. دخـتر خودش را انداخت روي شـشه سمت خودش. مقـنعه اش افتاده بود ديگر. سرش را آورد بيرون و

چند بار پشت سرهم با گريه داد زد: سعيد! سعيد! تو رو خدا...

داشتم فكر ميكردم با اينهمه التماسي كه توي صداش دارد چرا پياده نميشود بدود سمتش!!!

بعد به نظرم آمد سرش را گذاشته روي فرمان ماشين. لابد داشت هق هق مـي كرد. نميدانم چقدر داستان

بافتم براي خودم. نميدانم چند تا سيگار كشيدم.نميدانم چرا آنجا ماندم تا شايد كمي مواظبش باشم.ساعت

از هشت و نيم گذشته بود كه ماشينش را روشن كرد و راه افتاد. وقتـي كه داشت ميرفت تازه چشمم افتاد

به پلاك ماشنيش. بعد از يازده يك عدد سه رقمي بود بعد هم عكس يك ويلچر غمگين ...

 

 

 

از درمانگاه دلم...

 

آن شب  هم همینجوری بود

با پتوی مسافرتی و گریه و سیگار ولو شده بودم توی هال

و تو فرسنگها دور از من فقط طمع تن داشتی

فقط طمع تن...

خودت گفتی عشق

و من از دور فقط نگاه کردم و خندیدم

فقط نگاه کردم و گریستم

فقط نگاه کردم و گریستم

نفرت چیزی نیست که با همین امشب و چند شب بخواهد ریشه بدواند در آدمیزد!

نه جان دلم!

نفرت همان حس غریب بچگیست از درآغوش کشیدن سنجاقکها...

که بارها به تو گفتم و تو گفتی  که میفهمی

که حالا مثل هزار و یک شب دیگر, رختخواب عافیت پوشیده ای و میخندی...

من سردم است

من همیشه سردم بوده است

و هچوقت

هیچوقت

هیچوقت

به آمدنت ای یار!

ای یگانه ترین یار!

مومن نبوه ام

هیچوقت

برای اینکه تو هیچوقت به دنیا نیامدی...