مرا به باد سپردی...
همینجا, روی همین ایوان, شبی بود که ناامیدترین آدم دنیا بودم, شبی بود که خوشبخت ترین...
همینجا, روی همین ایوان, نشسته بودی روی مبل چوبی قدیمی و مسواکت را در هوا تکان میدادی که بلند شدی و ناگهان لبهام را بوسیدی...
همینجا, روی همین ایوان, از ترس و ناامیدی و لذت و عشق پر شدم و خالی...
از دستهاش که لاک صورتی خودم را داشت عکس گرفتم و برایت فرستادم...
همینجا, روی همین ایوان, با درد بدرقه اش کردم, درد همراه هق هق و فریاد و بهت و بی قراری...
و حالا, چقدر از کدام خاطره ام گذشته که نه ملولیشان به یادم مانده نه شادیشان؟
چقدر از کدام خاطره گذشته که انگار ایستاده ام روی نقطه ی آخر دنیا
و باد, باد مسافر, غمگینانه توی گوشم میخواند:" این_ جا و این_ ها چیزی برایت ندارند, هیچ چیییززز..."
و دستش را دراز میکند سمت من...
منی که نشسته ام روی این مبل چوبی قدیمی آبی و سیگارم را میتکانم توی زیر سیگاری...
چقدر از کدام خاطره ی با تو بودن میگذرد که اینقدر دور ایستاده ای از من؟؟؟
نه صدای باران می آید, نه خنده های تو.
و دستم را دراز میکنم سمت باد, باد مسافر تا رهایم کند در دنیا
دنیایی که توش همه چیز سر جای خودش ایستاده الا من...