... مثل برگشتن به خانه ی پدری ست. زیر سکوت درخت گلابی و خاطرات آتش همیشه سوزان تنور زن عمو فرخ.
مثل وقتی که نیمه شب از راه می رسی. به روستای ییلاقی دورافتاده ای و درب حیاط و درب خانه را باز میکنی و بعد, انگار برای همیشه آنها را پشت سرت میبندی.
و با این کارت, دنیا را با تمام خوبیها و بدیهایش, دنیا را با تمام آدمها و آمد و شدهایش میگذاری بمانند آنور دیوار.
آمدی که آرام بگیری میان این چهار دیواری پر از خاطره. آمدی که سکوت, دست بر شانه ات بگذارد و تنهایی,دل بدهد به دست انداختن بر گردن دلتنگیهات. آمدی که خودت باشی و خودت. نه کسی خبر از قرارهایی دارد که با خودت گذاشتی و نه کسی, خبر از بی قراریهات...
دیوارِ از هر سو بلند و دربی اینچنین بلندتر, خاطری می خواهد آنقدر عزیز که بخاطرش اقل کم تا کمرکش ملک قلعه را توی این زمستان سخت و این برف سخت تر بروند بالا. آنقدری که چشم ها, عمق این تنهایی وحشتبار را نظاره کنند, توی دستهای دختری که از درختی خشک بالارفته و به بازوی راست کهنسالش با ریسمانی و تخته چوبی, دخیل شادیهای گمشده اش را بسته.
دختری که پس از سالها گشتن و گشتن و گشتن, تنها یک چیز عایدیش بوده. آنهم این که گنج گرانبهایی که اینهمه سال در سکوت و هیاهو به دنبالش گشته, درست توی همین نقطه از مکان و همین نقطه از زمان جا مانده. چشم به راه بازگشتن و دوباره بازیافتنش...
عموسامان میگفت: تو همه جای دنیا فقط به یه اسم صداش می زنن :
" رجعت..."
و حالا من بازگشته ام. به شکوفه های زودرس درخت گلابی و تابی که قرار است دلتنگیهایم را گم کند لای شاخه هاش...
بابا ایستاده پشت سرم. با آن ژاکت ضخیم شیری رنگ که انگار با دانه های نخود رویش را تزیین کرده بودند, دستهایش را میمالد به هم و باخنده هایی از ته ته قلبش هلم میدهد به جلو.
بلند داد میزند: بازم؟؟؟
بلند تر جواب میدهم: آره, بالاتر, بالاتر, بالاتر...