یادش مرا فراموش...

 

تمام شب... تمام شب, بی وقفه, مدام, پشت سر هم توی گوشم تکرار می شوند: " ...پس همونجا بمون" , " معلومه که نمی کنم..."

چطور؟ چطور می شود جملاتی را که نیمه شب قلبت را از سینه ات کشیده اند بیرون و از بالای یک ساختمان پنج طبقه پرتش کرده اند پایین تا لشکریان مغول با اسبهای زخم خورده شان, هزار هزار, بی رحمانه بر آن بتازند تا چیزی از آن بر زمین باقی نماند, از یاد برد؟؟؟

چقدر باید کسی را دوست داشت برای از یاد بردن و به فراموشی سپردن این جملات؟ چقدر؟؟؟

 

امان از فراموشی ناگزیر...

 

 

نوشته: آخر چطور فراموش کنم که در حقم چکار کرده؟ چطور ببخشمش سیمین؟

برایش مینویسم: نیاز به هیچ تلاشی نیست. نه برای فراموشی, نه برای بخشیدن. فقط کافیست که هیچ کاری نکنی. که بگذاری همه چیز همانطور که خودش آمده, خودش هم برود. آنوقت یک روز به خودت می آیی و میبینی یکجوری همه چیز را به خاطره ها سپرده ای که انگار هیچکدامشان, هیچوقت نبوده اند. لحظاتی میشود که مینشینی و سعی میکنی که چیزی را به خاطر بیاوری. بد و خوبش هم فرقی نمیکند. خاطره ای, نقل قولی, اتفاقی... اما همه چیز آنقدر پیش پا افتاده و مضحک است که خودت هم باورت نمیشود. همه چیزِ گذشته, حادثه ای ست که دیگر تمام شده و رفته پی کارش. درست مثل فنجان چایی که صبح خورده ای یا مثلا لباسی که یک روز تمام دنبالش چرخیده ای که مناسب مهمانی پریشبت باشد...

میگوید: یعنی به همین راحتی؟

مینویسم: حتی از این هم راحت تر...

بعد دراز میکشم. چشمانم را میبندم و مثل خیلی از وقتها به تو فکر میکنم. به نی نی چشمهات وقتی که نگاهم میکردی. به غم ها و شادیهای توی صدات وقتی که صدایم میزدی. به قدرت دستهات و تپشهای قلبت وقتی که در آغوشت خودم را رها میکردم. به تمام جاهایی که رفته بودیم و قرارمان بود تا برویم. به حرفهات, به حرفهات, به حرفهات...

بعد با خودم حساب میکنم. حساب میکنم که دقیقا چند سال... چند سال و چندماه و چند روز است که رفته ای. که دیگر ترا ندارم...

اما چشمانم را که باز میکنم دیگر چیزی به خاطر نمی آورم. شاید تو همان فنجان گل سرخی مامان باشی که چهار سال و سه ماه و هفت روز پیش کوباندمت به کف آشپزخانه. شاید تو آخرین خورشت قیمه ای باشی که با مامان خوردم, درست توی ظهر ابری دو سال و یازده ماه و بیست و شش روز قبل...

شاید...

 

 

بازگشت به باغهای معلق بابل...

 

 

     ... مثل برگشتن به خانه ی پدری ست. زیر سکوت درخت گلابی و خاطرات آتش همیشه سوزان تنور زن عمو فرخ.

مثل وقتی که نیمه شب از راه می رسی. به روستای ییلاقی دورافتاده ای و درب حیاط و درب خانه را باز میکنی و بعد, انگار برای همیشه آنها را پشت سرت میبندی. 

و با این کارت, دنیا را با تمام خوبیها و بدیهایش, دنیا را با تمام آدمها و آمد و شدهایش میگذاری بمانند آنور دیوار. 

آمدی که آرام بگیری میان این چهار دیواری پر از خاطره. آمدی که سکوت, دست بر شانه ات بگذارد و تنهایی,دل بدهد به دست انداختن بر گردن دلتنگیهات. آمدی که خودت باشی و خودت. نه کسی خبر از قرارهایی دارد که با خودت گذاشتی و نه کسی, خبر از بی قراریهات...

دیوارِ از هر سو بلند و دربی اینچنین بلندتر, خاطری می خواهد آنقدر عزیز که بخاطرش اقل کم تا کمرکش ملک قلعه را توی این زمستان سخت و این برف سخت تر بروند بالا. آنقدری که چشم ها, عمق این تنهایی وحشتبار را نظاره کنند, توی دستهای دختری که از درختی خشک بالارفته و به بازوی راست کهنسالش با ریسمانی و تخته چوبی, دخیل شادیهای گمشده اش را بسته. 

دختری که پس از سالها گشتن و گشتن و گشتن, تنها یک چیز عایدیش بوده. آنهم این که گنج گرانبهایی که اینهمه سال در سکوت و هیاهو به دنبالش گشته, درست توی همین نقطه از مکان و همین نقطه از زمان جا مانده. چشم به راه بازگشتن و دوباره بازیافتنش...

عموسامان میگفت: تو همه جای دنیا فقط به یه اسم صداش می زنن :

" رجعت..."

و حالا من بازگشته ام. به شکوفه های زودرس درخت گلابی و تابی که قرار است دلتنگیهایم را گم کند لای شاخه هاش...

بابا ایستاده پشت سرم. با آن ژاکت ضخیم شیری رنگ که انگار با دانه های نخود رویش را تزیین کرده بودند, دستهایش را میمالد به هم و باخنده هایی از ته ته قلبش هلم میدهد به جلو.

بلند داد میزند: بازم؟؟؟

بلند تر جواب میدهم: آره, بالاتر, بالاتر, بالاتر...