از زمهرير زمان...
بنا نبود قرارمان بر بي قراري باشد سرهنگ! بنا نبود كاسه چشمهاي من خون باشد از حسرت و كاسه چشم
هاي شما خون از شـراب. آن روز كه توي باغ طالقـان دسـت برديد لاي موهام و آن دو بيت تركي از شهـريار را
خوانديد فكر نمي كرديد اگر پسر محمودخان خواهان من باشد چه؟ آن روز كه از سرخي لبهاي من وام گرفتيد
كه بي رنگي روزگار پاييزيتان را بپوشانيد نمي دانستيد پدرم چه موجود قدرتمند شروري مي تواند باشد؟ اينها
عين حرفـهاي خودتانـست سرهنگ! اگر دروغي توي اين سطور مي بينـيد مثل دل خودم تكه تكه اش كنـيد و
بيندازيدش توي منقل آتش. آن روز كه دانه پاشيديد و مرغ دلم را انداخـتيد توي قفس تنهايي فكر اين روزها را
نكرده بوديد سرهنگ؟ ديشب به دايه مي گفتم مردها دو دسته اند. عده اي مثل پدر من اصلا قلب ندارند و
عده اي ديگر قلب دارند اما قلبشان در و پيكر ندارد انگار.تا پاميگذاري تويش از آن طرف قلبش مي افتي بيرون.
وقـت براي مانـدن و جولان دادن توي اينجور قلبهـا تنـگ است. اينجور قلبها، عـلاوه برتو چيزهـاي زيـادي را توي
خودشان جا مي دهند. تا يكي از آن طرف مي آيد تو، تو از اين طرفش پرت مي شـوي بيرون. مرا و زندگيم را
فداي كدام وعده به عهد نشده كرده ايد سرهنگ؟آن روز كه توي اتاق تنگ پشت فرمانداري دست گذاشتيد
روي سينه ام وتپشهايش را با لرز دستهايتان شمرديد قرار بر اين بودكه پيك پسر محمودخان باشيد براي به
حجله بردن من بدبخت؟ كجاي زندگي شـما مردان عشـق آنقدر ارزشمند مي شـود كه قيد جاه طلبيتان را
بزنيد؟ اصلا توي زندگي شما مردان عشقي مي تواند وجود داشته باشد سرهنگ؟ ديشب كه يك چشـمم
شوره زار اشك بود و ديگري درياچه ي خون داشتم همينها را به دايه مي گفتم. ميگفتم اصلا بعيد مي دانم
براي شما مردها عشقي وجود داشته باشد . عشق اگر ميتوانست به قلب شماها راه پيدا كند نه حال و
روز مادر ناكام من آن مي شد و نه قسمت رخساره، پرده نشيني توي خاك.اين هم كه شده روزگار قمر در
عقرب من كه ديگر نه ماه ميتواند شبش را روشن كند و نه خورشيد روزش را. پيغام آخرتان چيني دلم را از
همان ايوان بالايي خانه باغ طالقان پرت كرد پايين. زير قدمهاي خدم و حشم محمودخان و چكمه هاي پر از
زورگويي پدر.ديگر به هيچ چيز اميد و باور ندارم .شما اين پرنده ي كوچك را اهليش كرديد و انداختيدش توي
قفس.بعد كه شب شد و آسمان غريد پرتش كرديد وسط باغ بي در و پيكري كه آسمانش را شب پوشانده
و زمينش را درندگان نا اهلي كه نه بويي از عاطفه برده اند نه شفقت. اگر آن روز، همان روز اول ميدانستم
مرد جماعت باهر زباني سخن بگويند وبا هر چشمي نگاه بيندازند باز جاه طلبي و مقامشان ارفع همه چيز
زندگيشانست، اگر از همان روز اول مي دانستم فرقي نيست بين شما و پدر و فضلعلي و محمودخان ، به
جاي دلم، دل خونبارم نامه نخست شما را طعمه آتش ميكردم. اما حيف و هزار حيف كه كودك و خام بودم
و سرد و گرم روزگار ناچشيده.جان را و تن را بي هيچ چشمداشتي تقديم حريق هوس كردم و فكر ميكردم
اسمش عشق است. حالا چه كاري از من بر مي آيد جز افسوس كه به قول دايه خودكرده را تدبير نيست.
خامي و ناپختگي امابا همين اتفاقها و فريب خوردنها از دستهاي زن رخت برمي بندد. كاش توان مقاومت و
ايستادگي بيشتر داشتم. كاش آنقدر ضعيف نبودم در برابر خواهشـهاي دل كه از همان روز عيـد قربان دارد
خودش را ميزند به ديوار سينه و نام شما را مثل قناريهاي مست، آواز مي كند و خودش را و من را پريش تر.
حساب اشكها و بي قراريها و فكرهاي مصيبت باري كه به سرم ميزند ديگر از دستم در رفته. اما اين آخرين
حرف را كه حتي دايه نيز از آن بي خبر است براي شما مي نويسم. شما وقتي از سفر تهران برگرديد و اين
نامه را بخوانيد ديگر كار از كار گذشته است. سمي كه با هزار دوز و كلك و عشوه و اشك از پسرعطار گرفته
ام حتما كار خودش را مي كند. وقتي برگرديد سرهنگ! ديگر نه اثري از من مي بينيد نه بچه اي كه قرار بود
حاصل عشق پاك ما باشد. من آرزوهاي هر دويمان را يك تنه به گور خواهم برد.
زني كه با همه ي جفايي كه در حقش كرديد تا آخرين لحظه حياتش شما را همچون خداوند دوست خواهد
داشت : مهرانه