از درمانگاه دلم...
آن شب هم همینجوری بود
با پتوی مسافرتی و گریه و سیگار ولو شده بودم توی هال
و تو فرسنگها دور از من فقط طمع تن داشتی
فقط طمع تن...
خودت گفتی عشق
و من از دور فقط نگاه کردم و خندیدم
فقط نگاه کردم و گریستم
فقط نگاه کردم و گریستم
نفرت چیزی نیست که با همین امشب و چند شب بخواهد ریشه بدواند در آدمیزد!
نه جان دلم!
نفرت همان حس غریب بچگیست از درآغوش کشیدن سنجاقکها...
که بارها به تو گفتم و تو گفتی که میفهمی
که حالا مثل هزار و یک شب دیگر, رختخواب عافیت پوشیده ای و میخندی...
من سردم است
من همیشه سردم بوده است
و هچوقت
هیچوقت
هیچوقت
به آمدنت ای یار!
ای یگانه ترین یار!
مومن نبوه ام
هیچوقت
برای اینکه تو هیچوقت به دنیا نیامدی...
+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۴ ساعت 23:8 توسط سيمين
|