از درمانگاه دلم...

 

آن شب  هم همینجوری بود

با پتوی مسافرتی و گریه و سیگار ولو شده بودم توی هال

و تو فرسنگها دور از من فقط طمع تن داشتی

فقط طمع تن...

خودت گفتی عشق

و من از دور فقط نگاه کردم و خندیدم

فقط نگاه کردم و گریستم

فقط نگاه کردم و گریستم

نفرت چیزی نیست که با همین امشب و چند شب بخواهد ریشه بدواند در آدمیزد!

نه جان دلم!

نفرت همان حس غریب بچگیست از درآغوش کشیدن سنجاقکها...

که بارها به تو گفتم و تو گفتی  که میفهمی

که حالا مثل هزار و یک شب دیگر, رختخواب عافیت پوشیده ای و میخندی...

من سردم است

من همیشه سردم بوده است

و هچوقت

هیچوقت

هیچوقت

به آمدنت ای یار!

ای یگانه ترین یار!

مومن نبوه ام

هیچوقت

برای اینکه تو هیچوقت به دنیا نیامدی...