از سي و دومين زمستاني كه بر من گذشت:

 

فقط عشق مي تواند اينطور باشد. وقتي كه هست آزارت بدهد و وقتي كه نيست هم، همينطور.فقط عشق

است كه وقتي مبتلايش شده اي ديگر هيچگاه خلاصي نداري ازش. فقط عشق است كه وقتي اسيرت مي

كند ديگر هيچوقت رهايي نداري اما سبكباري، چرا.بيست و چهار سال تمام شد كه خوابيده اي زير آن درخت

گردوي كهنسال و من هر سال، هر سال درسـت توي همين روز با همه وجود حس مي كنم كه چقـدر جاي

خاليت پررنگ است. سالها مي آيند و مي روند و نوشته هاي روي آن سنگ سياه كشيده كمرنگ تر ميشوند

اما سفيـدي چشـمهاي دنيا از زجـري كه به لحـظه هام مي دهد از نبودنت هي بيشـتر و بيشـتر مي شود و

واضح تر. سالها مي آيند و مي روند و من از آن لحظه ي شگفت عزيمت توي بهت مي مانم، هر سال خسته

تر و خاموش تر كه آن روز نشانده بوديم روي زانوهات و موهاي آشفته روي صورتم را كنار زدي و صورت خيسم

را بوسيدي و گفتي كه تا هميشه با من هستي فقط كافيست كه من گريه نكنم و هنوز  بعد از اينهمه سال

عقربه هاي كم جان اين آپارتمان كوچك هم مانده اند توي آن سال و توي آن ساعـت كه من خودم هنوز توي

بهتم از آن لحظه و فكر ميكنم به دستهاي بي شماري كه آمدند و رفتند، كه آمدند و ماندند اما هيچكدام، آن

دستهـاي امن سفيد كشـيده نبود و نيست، با آن رگـهاي آبي برجسته سـركش.هنوز مانده ام توي گرگرفتن

اين تن از بلوغ هجده سالگي غمگين و تكامل سي سالگي غمگين تر. كه حالا زني هسـتم تنها در آسـتانه

فصلي خيس كه آن شب اول هم باران بر همه مان باريد و تو لبخـند زدي بر دختركي كه آخـرين بازمانده ي

نسـلت بود. اسمـم را كي و كجا در گوشـم نجوا كردي؟ كـي و كجا اولين بوسه را كاشتــي روي پيشـانيم؟

كي و كجـا اوليـن حرفهاي مهـم زندگي را با من زدي؟ كي و كـجـا براي اولـين بار نشـانديم روي زانـوهات و

موهاي روي صورتـم را با دستـهات كـنار زدي و صورت خيس از گريه هام را بوسيـدي؟كي و كجا بود همه ي

اينها كه بيست و چهار بهار و تابستان و پاييز و زمستان را، دنبال ردپاي دستهـات مي گردم تا لبخـند بياري

براي لبهام و ترس برم ندارد از هستي غمناكي كه داشـته ام و خواهم داشت، كه هر سال،هر سـال سر

خورده تر از سالهاي پيش، خيره مي شوم به ديوار روبرو و برمي گردم...

تو با زندگي من چه كرده اي بابايي؟ كه توي چشمهاي هر كسي كه آمد و هر كسي كه رفت دنبال قـصه

هاي هر شب تو مي گردم و هيچ چيز نصيبم نمي شود از اين گشتن تكراري جز دلتنگي و جز سرسپردگي

به آن درخت گردوي كهنسال و صبر. و فقط صبر كه خودت برام تنديس مسلم شكيبايي بودي كه چند سال

ايستادگي كردي در برابر آن سلولهاي بي رويه ي عاصي تا مانتو وشلوار طوسيم را تنم كني و آن مقنعه ي

سفيد را و چتري موهام را مرتب كني و دو زانو بنشيني روبروم و بگويي" با همين قلم.فقط با همين قلم بايد

زندگيتو بسازي"

بيست و چهار سال تمام گذشته از آن صبح غمگين. از آن صبحي كه لبخند روي صورتت نشسته بود و مرا

آوردند تا نگاهت كنم بلكه آرام بگيرم.بلكه قرار برگردد به دل بي قرار كوچولوم كه داشت آنقدر يواشكي ميزد

كه همه فكر مي كردند مرده ام. بعد با همان لبخند، با همان لبخند قشنگ براي هميشه رفتي توي خاكها

وخوابها. بعد با همان لبخند براي هميشه  آرام گرفتي زير درخت گردوي كهنسال تا من هر سال، هر سال

درست توي همين روز، روز تولدم، خودكار آبيم را توي دسـت بگيرم و با اضطراب برايت بنويسـم كه هنوز توي

هفت سالگي مانده ام بابايي!هنوز خيلي كارهاي نكرده توي دستهام دارم.هنوز زير سنگيني بار امانتي كه

بر شانه هام گذاشتي مي لنگم.كه هنوز دلم مي خواهد بنشينم روي زانوهات وموهايم از روي صورتم كنار

بزني وصورت خيسم را ببوسي ولقمه نان وپنير بگذاري توي دهنم كه دلم شبيه دل مسافري كه دم غروب

جمعه اي در غربت باشد، گرفته و تنگ است نه از تنهايي كه از توحش آدمها.كه از دروغها و خيانتها و دل

شكستنهاشان.

نه.آرام نميگيرد آسمان اين چشمها كه همراه اولش باران بود وهمراه آخرش هم باران خواهد بود بي شك.

بيست و پنج سال تمام را صبر كردي،حالا چند سال ديگر هم روش.طوري نميشود به خدا.شايد اين دستها

سرانجام توانست غبار سيمانيـش را بتكاند روي آسفالتـهاي خيس خورده ي دنيا و به "قلـم"، به "قلـم" كه

قرار بود همه ي زندگيش باشد، يكروز با كمك چشمهات، اداي دين كند بابايي!

 

 

پ ن: اين پست، دوست ندارد حرفي درباره اش داشته باشيد.لطفا در سكوت بخوانيد.