امان از دست تو ای مقام
ای معظم
ای . . .
ساعت یک و بیست و سه دقیقه نیمه شب...بزرگراه یادگار امام... پل سردار شهید ابوالفتحی،
یه بوق یه سره،
و چهار تا دست که توی این بارون سخت از شیشه های ماشین میرن بیرون
- یعنی کسی از پشت این دیوارهای ضخیم صدای پیروزی ما رو میشنوه!!!!!!!-
.
.
.
الهاکم التکاثر
حتی رنج
حتی زرتم المقابر*
□ □ □
برای سهیلا قدیری، زنی که بی گناه به دنیا آمد، بی گناه زندگی کرد و بی گناه کشته شد:
طناب دار پیچید بر گردنت
لبخند می زنی
به همه ی مردانی که ترا کرده اند
لبخند می زنی به همه ی مردانی که ترا قضاوت کرده اند
□ □ □
و دلگیرترین حرف همیشگی:
تا دیروز صدایم می کرد " عشق من!"
امروز به من می گوید" مهندس!"
فردا
دیگر مرا نخواهد شناخت . . .
*یک حرف دوستانه: محسن نامجو رو با این آهنگ-گلادیاتور- حتما بشنوید.
بندر "ماهشهر"؟!؟
اسم غریبی دارد اما
" میمش" به "آیش" نرسیده
اشک من را در می آورد
غربت...
گرما...
چقدر لاغر شده ای توی عکس عشق گمشده ی من!
□ □ □
روی تختم دراز کشیده بودم و نگاهش می کردم. داشت لباسهایش را می پوشید.پیراهن کرم. شلوار کرم...یک عالمه بغض سنگینی می کرد روی دلم...
-ع...! دیشب خواب همان پروانه های زرد را دیدم.داشتند توی باغ می دویدند و من دنبالشان می کردم. می خواستم بگیرمشان و بگذارمشان روی دستم و بعد زل زل نگاهشان کنم و با آنها حرف بزنم.درست مثل بچگیهایم که هیچکس را نداشتم برای حرف زدن و همیشه با پروانه ها و سنجاقکها و درخت لیموی...
-خب، کاری نداری عزیزم؟دیرم شده دیگه...
لباسهایش را پوشیده بود. ادکلنش را زده بود. اصلا همه ی کارهایش را کرده بود.از همانجا، ایستاده، بوسی برایم فرستاد و...........رفت.
مارلبروهای قرمز بقیه حرفهایم را می شنیدند.
" مردمی که آزادی راهپیمایی ندارند چگونه میتوانند برای آزادی
مردمی راهپیمایی کنند؟؟؟"
فکر میکنید آنهایی که امروز توی چشمهایمان نگاه می کردند و به ما
میگفتند "منافق!" هیچ می توانند به معنای این جمله فکر کنند؟؟؟
□ □ □
به قول مادر بزرگ یک دوست وبلاگی ناشناس:
"همه چی از نازکی میبره ظلم از کلفتی..."
آقا!
آقا!
آقا!
لطفا مرا بیشتر بزنید...
□ □ □
و. . .
برای "ع.ن " و این همه ساعتی که تلفنش خاموش است
و. . .
دودهای غلیظی که فروخوردم:
عشق من!
فریادم کن
حتی از توی سیاهچاله ها
حتی
از پشت شیشه های سیاه ونهایی سیاه تر
عشق من!
فریادم کن
مثل اشکهای داغ آن نخستین شب
خیابان جناح...
میدان آزادی...
و زمین تشنه بود و گرم
که ترا می بردند
به من گفتی که شک نکنم
گفتی که محتوا
همیشه حجم را مغلوب میکند
و گفتی دستهای دلت را
پل می زنی به آخر دنیا
تا ثابت کنی
هنوز و همیشه
حرف،حرف گالیله است
عشق من!
ناخنهایم رنگ پریده اند
و چاییهای سرد
به دلم زخم میزنند
کجایی که ببینی
تمام سیگارهایی که میکشم
بوی سیگار آخر ترا می دهند
و محتوا
همچنان
در برابر حجم حجم ایستاده است
هر چند با خستگی
هر چند با سکوت...
عشق من!
جای تو
نه پشت دیوارهاست
نه توی زمین
بلند شو
که سینه های من
خیس از اندوه و عرق
بیتاب بیتابی دستهای تو اند
عشق من!
خاموشی مشترک مورد نظر مرا می ترساند
بلندتر از همیشه صدایم کن لطفا...
ميگويند در به دري ارثي است
از مادر به دختران.
حالا حساب كنيد زنان سرزمين من ،" چه قدر ؟"خوشبختند!!!!!!!!!
براي "ز" - نماد بي چون و چراي جنس من ،مادر ،معشوقه ،خدا-
براي "ز" و عشق گمشده ي بي مرگش :
ديشب سرم را كوبيده بودم به ديوار دلتنگي. صبح كه از خواب بلند شدم تمام شهر بوي گوشت تكه تكه شده مي داد. الان درست ده روز و هفت ساعت است كه تمام شهر بوي گوشت تكه تكه شده مي دهد. ده روز و هفت ساعت و چهل و پنج دقيقه و سي و هفت ثانيه...
بوي تابستان و ماده ضد عفوني كننده تمام راهروها را پر كرده. در اتاقم را كه باز كردم پناه بردم به هواي مصنوعي. يك چيزي داشت خرخره ي دستانم را مي جويد. خودكارم را برداشتم و فرو رفتم توي جق جق جويدن همان موش موذي بيكار. ثانيه شمار كه قدم مي زد دستهايم به لرزش بي وقفه افتاده بود. من اينجا چه مي كردم؟؟؟
تمام شب خواب اسپارتاكوس را مي ديدم، خواب ژان دارك را ...
تيغ نگاهم مي كرد. قيچي نگاهم مي كرد. خط كش نگاهم مي كرد. ناگهان ياد آن دختر توي فيلم افتادم. همان دختري كه چشمانش را با قيچي در آورد و گذاشت توي جاي خالي چشم دوست پسرش كه تكه تكه شده بود.
من بايد براي تو چه ميكردم بهمن؟؟؟
قيچي به من لبخند مي زند و هراس...
جناب آقاي ن...
مدير محترم ...
احتراما به استحضار مي رساند كه من تمام ديشب، خواب اسپارتاكوس را مي ديم. احتراما به استحضار مي رساند الان ده روز و هشت ساعت و پنجاه و پنج ثانيه است كه توي كوچه هاي ما صداي تيراندازي مي آيد. احتراما به استحضار مي رساند جنازه خوني بهمن را از پيش چشمم كشان كشان بردند و توي آن جاي يك تكه گوشت صنوبري شكل خالي بود.
- آقاي مدير محترم! شما قلب نداريد كه براي چند ساعت به من قرض بدهيد؟؟؟-
امروز : سه شنبه 88/4/2
-ارسال پرونده هاي بررسي شده
-تهيه جدول تعيين پايه و مرتبه
-تماس با علوم پزشكي گرگان...
آقاي مدير محترم! من تمام ديشب خواب اسپارتاكوس را مي ديدم. خواب ديدم كه قرار نيست ديگر اينجا بمانم. خواب ديدم كه توي ميدان ك... تيري به قلبم زده اند و جاي يك تكه گوشت صنوبري توي بدنم خالي شد و بعد هم... همه...همه...همه شادي كنان گفتند: ببخشيد خانم! اشتباهي به شما خورده...
آقاي مدير محترم! من هق هق دارم. چه كسي مي تواند بعد از ده روز و هشت ساعت و پنج دقيقه و بيست و نه ثانيه دويدن بيايد و براي شما گزارش تهيه كند؟ آن هم وقتي كه بهمن نيست، الان درست دو روز و چهارده ساعت و هفت دقيقه و هشت ثانيه است كه نيست. تمام شهر را دنبال قطره قطره هاي خونش گشتم اما...
تلفنم زنگ مي زند.
- سلا م خانم "ف"، بله خوبم. شما توي زونكنهايتان، پرونده هايتان، كشوهايتان يك تكه قلب نديده ايد؟ يك تكه گوشت صنوبري شكل خوني؟؟؟ پس چرا تمام شهر بوي گوشت تكه تكه شده مي دهد خانم "ف"؟؟؟
چرا صفحه ي مانيتورم سوراخ است؟ چرا پرينترم افتاده روي زمين؟ چرا كف اتاقم پر از اشياي تكه تكه شده ي ناشناخته است كه بوي گوشت مي دهند و دلتنگي؟؟؟
-ضربه هايي كه به در اتاق مي خورد درست مثل همان شب است-
:نه، نه، نه... مرا به كجا مي بريد؟من فقط دارم كمي ميخندم. به حال و روز دستهاي درهمم كه الان ده روز و هشت ساعت و يازده دقيقه و سيزده ثانيه است كه در هم گره خورده اند و باز هم نمي شوند. مرا به كجا مي بريد؟
- در اتاق را همان طور شكسته اند كه همان شب...-
:شما نياز به استراحت داريد خانم!
:آقاي مدير محترم پس چرا اين پرستارها لباس سبز به تن دارند؟ مگر نگفتند جانبداري از يك كانديدا، آن هم بعد از انتخابات، آن هم در يك محيط دولتي ممنوع است؟
آقاي مدير عزيز! احتراما به استحضار مي رساند اين پرستارها با خود اسلحه هم دارند. آقاي مدير عزيز! من پشت شيشه هاي هراسم. شما كه با اين پرستارها دوست هستيد از آنها بپرسيد توي راه بهمن را نديده اند. يك جنازه خوني با جاي خالي يك قلب... همين حالا قيچي را فرو كرده ام توي قلبم و از آنجا كندمش. مي خواهم بگذارم توي حفره ي خالي تن بهمن...
آقاي مدير عزيز!
آقاي مدير عزيز!
شما كه اطلاع رسانيتان خوب است به مادرم بگوييد كه من گفتم:
هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق مي افتد. بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم...
آقاي رئيس! پيشنهاد ميكنم براي فرار از آتش دوزخ ديگر در خانه ي دولت نماز نخوانيد ...
□ □ □
مهدي موسوي وبلاگش را براي هميشه بست و نوشت :
" فعاليت فرهنگي و هنري در فضايي كه بر پايه ي دروغ
و توطئه شكل گرفته باشد حرام است"
من و تو هميشه باهم فرق داشته ايم مهدي!
و حالا هر دويمان داريم فرياد مي زنيم... تو با ننوشتن و من با نوشتن، چرا
كه سكوت در فضايي كه بر پايه دروغ و توطئه
شكل گرفته باشد حرام است...
عشق من!
عزيزم!
دوستم!
دعوتم نكن به سكوت...
تر جيح ميدهم همه چيزم را از دست بدهم تا
اينكه يك بي همه چيز باشم...
نه خشم هيچ ملتي ترا به خانه ات باز مي گرداند
نه سياست هيچ سياستمداري
آيا
آزادي
خواهد فهميد
كه چه گامي براي آزاديش برداشته اي ندا؟؟؟
□
□
□
"نصر من الله و فتح قريب" :
پرنده هيچ... پرنده... و من هنوز اينجا
پرنده خواب... پرنده... و ابتداي خدا
كنار تخت... و گوشي"الو پرنده ي من؟"
دو چشم خيس ، پرنده... و لحظه اي درجا
بزن بزن به كنارم ، به گوشه ام با غيظ
بزن بزن به تمامم ، به دختري تنها
كه سوخت شكل غريب نخي از اين سيگار
و مرد گوشه ي كافه " برقص بينيم بابا!"
□ □ □
تمام حادثه ها را زمين رقم زده است
تمام روز دلم را كسي قدم زده است
تمام روز كليدي شدم بدون دري
تمام روز اسير سروصداي زري
تمام روز شبيه شعار بر ديوار
تمام روز دلم را كشيده ام بر دار
تمام روز كنار هزار و يك ميدان
تمام روز كنار سميه و ايمان
كنار ظرف نشسته ... و پاكتي سيگار
و در كه پلك نميزد براي اين بيمار
كنار بهت ، كنار كشاكشي خوني
و مرگ موش درون توهم گوني
و باز خاطره هايي از آنور دنيا
زني بدون لباس و رضايتي بيجا
زني بدون لباس و صداي يك شليك
و مرد خوب كثيف و زني كمر باريك
صداي نق نق بچه... و قرص آرامش
من و شروع لطيف ژني بدون جهش
و باز عينك دودي ، جزيره اي گستاخ
و دست گمشده ي تو بروي من...من...آخ
□ □ □
كسي تمام خودش را ... كه باد هم برده
كسي كنار دو دستم ، كنار من مرده
كسي كه خون غليظي كشيد بر دستم
" بگو عزيز دل من! بگو منم هستم"
و باد ثانيه ها را ورق ورق كرده
كسي درون جنينم كمي عرق كرده
كسي كه باز براي... چرا مهم باشد؟؟؟
پرنده مرد ، پرنده... كه باز گم باشد
□ □ □
صداي مرگ... و كوچه پر از نمي دانم
و فتح دور براي من و تو مريم
و فتح دور براي ستاره اي خوني
براي هيچ بزرگي..." كه تو نمي دوني"
براي خواب ، گلوله... و آرزوي خدا
براي درد دل من... و دختري تنها
و فتح دور براي پرنده اي خسته
و فتح دور براي دري فقط بسته...
□ □ □
با یک اجاق نیمه کور رو به خاموشی
من می روم با دردهایم در هماغوشی
من می روم تا با صدای خیس این دشنام
هی گم شوم در سرچهای خسته ی گوشی
در کوچه فریاد کسی پیچید در گوشم
من نشئه از خردل ... لباس مرگ می پوشم
" مادر! کجایی که برادرهام را کشتند؟"*
این لکه های خونی اقرار روپوشم
سر می گذارم روی سنگ سرنوشتی که
یک جنگ رودررو ،صدای تیر،شلیک
یک اسلحه با اسم ممنوع "نمی دانم"
مامان! تمام شهر من تاریک تاریکه...
من می دوم و خاطراتم زنده می گردند
دیدی که با مردم...که با مردم چه می کردند؟
مادر! غرورم را،دلم را،اعتمادم را...
این چلچله ها سمت خانه بر نمی گردند
می پیچم و خون می زند بر روی نعشی که
"بهمن! تحمل کن..." و حالا باز شلیک
یک اسلحه با اسم ممنوع "کلاشینکف"
مامان! تمام عمر من تاریک تاریکه
حالا خودم را می زنم تا آخر کوچه
تندیس سبز و قرمز این هستی پوچ
انگار مثل زندگیهای پر از تفریح
انگار مثل دلخوشیهای عمو نیچه
مادر! ابر مرد تو پس کی می رسد از راه؟
من مردم از بس گریه کردم در ته این چاه
این کوچه بن بست است و سربازان گمراهی
تق...تق...
مرا کشتند مادر!
آه مادر!
آه . . .
خیس
خیس
خیسم
از خون
گریه
عرق
آیا مادرم
برایم دعا می کند هنوز؟؟؟
□
□
□
" موسوی! موسوی! رای منو پس بگیر. . ."
بی اختیار اشک توی چشمان من جمع می شود. مثل همان شب -جلوی صدا و سیمای ننگینمان- که دستهایم را گره زده بودم به دست دوستانم تا با زنجیر محکمی که درست می کنیم راهی برای آن مستطیل سبز باز کنیم. درست لحظه ای که همه باهم فریاد میزدند:" موسوی!موسوی! پرچم ایران منو پس بگیر..."
فضای مسمومی که پر از خفقان و بوی گاز اشک آور است. سرم را خم میکنم روی خط سفید آسفالت و بوقهای ممتد هلم می دهد توی هیاهوی عجیب و غریب این روزهای نفرینی...چه کسی مارا فروخت؟؟؟من را...بهمن را...امین...مریم...سامی...ایمان.......علی......چه کسی مارا فروخت؟ و آن چنان گزاف که نمی توانیم حتی به چشمهای خودمان توی آینه خوب نگاه کنیم و گریه کنیم؟ پشت درهای بسته ی آن بیت نفرین شده چه اتفاقی افتاد که ناگهان پیام تبریک مضحکی کانالهای تلویزیونی بهت زده را پر کرد و شش ساعت انتظار و التهاب تبدیل شد به خنده های عصبی خنده آور؟؟؟؟!!!!!!
دلم میخواهد شیشه های خانه را پایین بیاورم. دلم میخواهد بزنم بیرون. اما مسلم می گوید با اینکار فقط خشم خودت را بیرون میریزی. می گوید حالا وقت خشمگین شدن نیست. باید راه حل قانونی در پیش گرفت. . .
آقای مسلم عزیز! راه حل قانونی توی مملکتی که از " قانون " فقط قاف سر به مهرش را برای قلع و قمع کردن و قدغن کردن می شناسد چه سودی دارد؟؟؟ سالهای سال سکوت کردیم که به آرامشی برسیم که هیچوقت از آن ما نبود. ما نسل سوخته ایم دوست من! قربانیهای سرنابراهی که به هر حال طعمه ی تبرهای بی اختیار خدایانی تشنه اند. دلم میخواهد روی همه ی خطوط قرمز یک خط قرمز ممتد بکشم. سکوت چرا؟ وقتی که آرام روی خاکی که فکر میکنی مال توست در خیابانی که فکر میکنی مال توست ایستاده ای و پیش می روی تا ببینی کدامین دست ناخلف برگه های کوچک سرنوشت ترا دزدید. آرام پیش می روی چون فکر میکنی این حق تو است و ناگهان میبینی.....آن چه که از تمام چند ساعتی که بر تو گذشته می ماند قطره های خون است و خاطره ی رکیک چندین هزار فحش رکیک تر........
من در کجای زمین ایستاده ام خدا؟؟؟؟که اگر دستهایم را به سمت ناکجاآباد هم دراز کنم باز محکوم به دیوارم...محکوم به شکستی جندین و چند باره..........
من در کجای زمین ایستاده ام خدا که دلم میخواهد تا پایان عمر کوچکم ایستادگی کنم؟؟؟
من در کجای زمین ایستاده ام خدا؟؟؟
سبز خواهم شد
مي دانم
مي دانم
مي دانم . . .
اما هیچکدامشان نمی توانند ترا به خودت بازگردانند جز من . . .
من
چنین گفت زرتشت را ورق می زنم
مادر به چادر سفیدش می رسد
من به روز گار سفیدم، نه . . .
با خاطرات دستمالی تنم . . .
زود آمده ها،دیر
میان دیر و زود
وقتی را انتخاب کن
تا هیچگاه از کنار من نروی . . .
این را نه راهبه ها می دانند، نه روسپی ها. تنها من می دانم که کودکی از دست رفته ام...
به صفر کوچکی
محدود می شوم . . .
خم می شوم
که زندگی کنم . . .
به شیطان دیگری پناه می برم
پس تو کجا پنهان شده ای خدای خسته ی من؟
زیر چادر کدامین زن؟؟؟
مثل یک سیب کرمو
بر آستان رختخواب
به درد خوردن هم نمی خورد
تن نانجیب این زن هرزه. . .
با بردباري سالهايي كه رفت و با سرخوشي سالهايي كه در راه است... اين هميشه يادتان باشد:
□ □ □
آدمهاي معمولي
عشقهاي معمولي دارند
مردان مسافر
زنان چشم به راه . . .