هوا را از من بگير، سيگارم را نه...
از آينده اي نه چندان دور:
من و او هميشه دو سر يك الاكلنگ بوده ايم. روزي كه آمده بود تا به من بگويد كه دارد
ازدواج ميكند را هيچوقت فراموش نميكنم. لبخند تلخي روي لبهايم ماسيده بود و سيگار
هايم را به تندي ميكشيدم و سعي ميكردم خودم را خونسردتر از هميشه نشان بدهم.
ميدانستم كه با شروع زندگي او زندگي من تمام ميشود. چرا و چگونه اش را نميدانستم
اما ميدانستم كه سرنوشت من به طرز غم انگيزي با روزهاي زندگي او و تصميماتي كه
براي آنها ميگيرد پيوند خورده است. با غمگيني به من گفت كه اين تصميمي است كه بايد
يك روز براي زندگيش ميگرفته و اينكه راه ما دوتا هميشه از هم جدا بوده و اينكه اينهمه
سال صبر كرده بود تا شايد من از مسيري كه ميروم سرخورده بشوم و برگردم تا اين دو
خط موازي يك روز يك جايي به داد دردهاي يكديگر برسند و يكي شوند و رهسپار دنيايي
كه توي آن عشق باشد و نزديكي و شعور و نه هيچ چيز ديگري. همه ي اين حرفها مي
آمد و ميرفت و من داشتم خاطرات اين چهارسال رفته را توي ذهنم مرور مي كردم.
مسافرتهايي كه رفته بوديم و شب بيداريهايي كه با هم داشتيم. سعي ميكردم بجاي
گوش دادن به حرفهايش، دل به خاطراتش بسپارم تا شايد اشكهايم آشكارا چشمهايم
را پر نكند و گونه هايم را خيس. آن روز را هيچگاه فراموش نميكنم. روي ميز كوچك
آشپزخانه روبروي من نشسته بود و بعد آمد روي صندلي كناريم و صندليش را نزديكتر
آورد تا بتواند دستهايم را توي دستهايش بگيرد. ميخواست آرامشي كه نداشتم را
به من بازگرداند. او نميدانست آرامش از پنجره پشتي خانه كوچكم رفته توي كوچه ها
و دارد توي خيابانهاي شلوغ و آلوده تهران خودش را گم و گور ميكند. آنهم به دستور من.
من مجبور بودم به نا آرامي برسم تا شايد اين غم، غم بزرگ مثل هيولايي بختك وار
سوار روزهايم نشود. كشتي اي كه بار بيشتري داشته باشد توي طوفانهاي بزرگ
شانس بيشتري براي بقا خواهد داشت. بعد از آن روز سعي كردم ديگر نبينمش. هر جا
كه نامي از او مي آمد مي لرزيدم و كف دستهايم عرق ميكرد. انگار كه به داشتنش
معتاد بوده ام. لرزش لبهايم را با سيگار پنهان ميكردم و بهانه ي خيسي دستهايم
پيكهاي پياپي مشروب بود. وقتي از ثبات زندگيش اطمينان يافتم از همسرم جدا شدم
و به دورترين كشور ممكن پناهنده شدم. بايد درد غربت را هم به دردهاي بيشمارم
اضافه ميكردم. ما دو سر يك الاكلنگ بوديم. من بايد به قهقهرا سقوط ميكردم تا او با
همسر و فرزندانش به آرامشي كه لياقتش را داشت ميرسيد.
و اين هم شعر:
خشم یک مرد از خودارضائی
گريه زن كه غرق خون بود و
شهر ميسوخت در تب آتش
كار دنيا فقط جنون بود و
زنگها را صدا درآوردند
دارعيسي عصاي موسي شد
از محمد كه در تب هر زن
به غنائم مصيطرون بود و...
ناف ما را به كره ها بستند
ابتراني كه تخم ميكاريم
از سياست كه زندگي مان كرد
از تمام جهات بيزاريم
هي شعار و شعور مي گفتند
ما به شعر وشعور دل بستيم
بچگي بود آرزوهامان
نسل در نسل آرزو خواريم
نسل در نسل در كف مرگيم
زندگي توي داستانها بود
آدميزاد و قصه گندم
قلب ما و مسير دريا بود
دامنم را گرفت بالا زد
در كفم ريخت شهوت و غم را
نسل بي مادر پدر مرده
حاصل روزمرگي ما بود
مرگ ميخندد و نمي آيد
درد دارم شبيه نوزادي
كه جهان را به گريه اش دادند
كه جهان را به گريه اش دادي
نبش قبرم نكن كه بيخوابم
ترس دارم كمي جنون دارم
درحبابي ترانه ميخوانم
آي آزادي! آي آزادي!
ميشكافم جهان فرضي را
با نگاهي كه كرد ويرانم
توي كوچه صداي باد است و
ابتدايي كه خوب ميدانم
وقت رفتن نگو خداحافظ
باد با بوسه هات مي رقصد
مي روي و صدات هم با تو...
كنج ديوار مرگ ميمانم...
و
حرفهاي آخر:
۱.مردها وقتي عاشق ميشوند بزدل ميشوند و زنها با شهامت. براي همين است كه هيچ عشقي به سرانجام نخواهد رسيد.
۲.سيگار دستم را ميكشد. با هم به عمق تنهايي پناه ميبريم.
۳.آدم از اول مترسكي بود براي پراندن كلاغها. حوا اما بيل به دست مي گرفت و باغچه ها را ميكاشت. آدم كه با كلاغها سازش كرد انگار باد همه بذرهاي حوا را با خود برد.
۴.جز نخ سيگارت به هيچ چيز حسوديم نميشود كه دست در دست تو، توي همه كافه ها به رقيبان من لبخند ميزند.
۵.اين روزها حال من خوب است و همه ی اينها معجزه بوسه هاي توست.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 13:52 توسط سيمين
با تمام ِ وجود غمگینم شادی ام مال ِ سالها قبله
چشم باز ایستاده می خوابم مثل ِ اسبی که توی اصطبله...
براي نايي:
حوصله ندارم. تازه آمده ام نشسته ام توي ماشين كه تلفنم زنگ ميزند. صدايش ظريف و
غمگين است. شبيه آدمهاي تبداري كه توي بستر دراز كشيده اند و به نقطه اي نامعلوم
نگاه مي كنند و هر وقت چيزي از آنها ميپرسي با بغض جواب كوتاهي به تو ميدهند كه
يعني "من حالم خوب است. نياز به توجه ندارم." مي گويد: "يعني هنوز نيامده اي؟"
حوصله ندارم و همه ي تنم انگار بدجور درد ميكند. برايش توضيح مي دهم كه تعطيلات
عيد را چگونه گذرانده ام و اينكه آن دو روز كذايي باراني با آن حجم تهوع آور ماشين واقعا
حال مرا به هم زده بود و به چارديوار خانه خيره ميشدم و بعد با الكل و اشك روانه ي
پيچهاي هراز شدم تا برگردم. سكوت ميكند و من دارم فكر ميكنم حالا روي آن مبل كرمي
بزرگ وسط هال كه روبرويش يك تلويزيون بزرگ 40 اينچي است نشسته و بهار هم افتاده
روي اسباب بازيهايش. با صداي گرفته اي ميگويد" بيمارستانم. از يك روز قبل سال تحويل تا
حالا تو بيمارستانم." يك چيز راه گلويم را ميگيرد. يك چيز شبيه شرمندگي و بغض و بهت و
بي مرامي و يا معجوني از همه ي اينها. ميپرسم "چرا؟" و ميبينم اسباب بازيهاي بهار
مدتي است كه سرنگ و سوزن و دماسنج و ماسك اكسيژن شده است. . .
همه چيز از 15 اسفند شروع شد. از روز تولدم نايي! از همان روز كه در انتظار دستهايي
بودم كه نيامدند. يادم مي آيد هميشه وقتي غذا نميخوردم مامان ميگفت :" انرژي كه بره
ديگه برنميگرده . نميتوني جاشو پر كني. اين يادت باشه." و من آنوقتها هميشه فكر مي
كردم كه ميشود. كه قوانين فيزيك بهتر از مامان ميفهمند و از دست دادن، چيز مسخره اي
است كه هر وقت اراده كني جلوي شيريني لحظه هايت رنگ مي بازد و از بين مي رود. از
همان روز 15 اسفند كه خودم را حبس كردم توي خاطرات گمشده ام و يك جاي بدنم تير
كشيد و خواستم خودم را پرت كنم توي يك گور دست و پا شكسته تنها، از همان روز كه
آدمهاي بزرگ زندگيم شبيه عروسكهاي كوكي روي طاقچه ها فقط به من لبخند زدند و كلاه
از سر برداشتند و گفتند: "بيست و نه سالگيت مبارك دختر!" از همان روز چيزي توي من
شكست كه ديگر با هيچ چيز برنگشت نايي! نه ناي نگاه كردن دارم نه ناي نوشتن. حتي
آن كيك كوچولو و شمعهايي كه حتي باز هم نشدند و هنوز همانطور روي لباسشويي
نشسته اند هم نتوانستند چيزي را به من بازگردانند كه از دست رفته بود. من اعتماد و
اميد و خوشيهايم را به باد سپرده بودم نايي! به "ف" و به "ب" و به "الف" ميگويم يك چيز
توي من عوض شده و تو خوب ميداني كه آن چيز چقدر چيز بزرگي ست كه ميتواند جاي
همه چيز را پركند اما نيست. من عوض شده ام نايي! درست مثل بوته به ژاپني توي حياط
خانه مان كه سعي ميكند لبخند بزند اما من خوب ميدانم توي دلش از داغ زمستاني كه
گذشت و بي مهريهايي كه ديد چقدر غمگين است. من شبها كه در بالكن آشپزخانه را باز
ميكنم و سعي ميكنم توي تاريكي آرام آرام سيگار بكشم و به آسمان نگاه كنم صداي گريه
يواشكيش را ميشنوم نايي! صداي گريه دختري كه انگار توي روستاي كوچك خودش زير
كهن ترين درخت چنار گم شده و هر روز هر روز با لبخندي شرم آگين به تمام مردم
ناشناخته اطرافش سلام ميكند و باز لبخند ميزند. صداي دلتنگي آليس در سرزمين عجايب.
همه چيز از همان روز شروع شد و حس ميكنم دستهاي كسي نميتواند مرا به چيزي
بازگرداند. انرژي رفته است و ديگر نميخواهد بازگردد نايي! من به شدت احساس تنهايي
ميكنم با اينكه اطراف من پر از آدمهايي است كه مثلا مثل گذشته دوستم دارند و مثل
گذشته با من حرف ميزنند و مثل گذشته... اما يك چيز عوض شده است نايي! يك چيز شبيه
اعتماد و اميد و هيجان و دلخوشي و يا معجوني از همه اينها...
سكوت ميكنم و اشكهايم آرام روي گونه هاي صورتي شده ام ميلغزند." قول مي دهم كه
خيلي زود بيايم عزيز دلم!" انگار دارد لبخند ميزند از همان لبخندهاي تلخ غروبهاي مدرسه.
از همان لبخندهاي تلخ غروبهاي توي حياط. درست موقعي كه ميگفت خداحافظ و آرام آرام
شبيه تصويري موهوم، شبيه زني اثيري دور ميشد و دلم را هم با خودش ميبرد تا فردا
صبح درست سر زنگ اول بنشاندش توي سينه ام. از حال محمد ميپرسم. ميگويد كه خوب
است اما اينجا نيست. مثل هميشه در كنارش نيست و جنون، سرم را به طاق خاطره ها
ميكوبد. ميتوانم تنهاييش را تصور كنم. ميتوانم بي پناهي و استيصالش را تصور كنم. مي
توانم بفهمم اين زندگي، اين بار سنگين نكبتي چقدر براي شانه هاي ظريفش سنگين
است. خوب ميفهمم...
چند روزي است كه لرز دارم نايي! حس ميكنم عضلاتم دارند تواناييشان را از دست ميدهند.
حس ميكنم بايد بنشينم يك گوشه و به دنيا خيره خيره نگاه كنم. حس ميكنم دلم ميخواهد
تكيه بدهم به ديوار و زانوهايم را جمع كنم توي شكمم و تو روبرويم نشسته باشي و پنجره
اتاق باز باشد و از بيرون باد بيايد و خورشيد غروب كند و تو هي آن زير سيگاري را خالي كني
و من سكوت كنم و تو سكوت كني و سرگرداني مارا احاطه كند و تصميم نگيريم و سرانجام
بغض گلويم توي ماشين بشكند. به "ف" زنگ بزنم و هاي هاي گريه كنم كه آنقدر خسته ام
كه ديگر خودم هم نميدانم بايد با خودم چكار كنم نايي!
بهش ميگويم" غصه نخور عزيزدلم! اگر خودت را آزار بدهي، اگرخودت را خسته كني ، اگر
اميدت را از دست بدهي همه ي زندگيت به هم ميخورد. ديگر هيچوقت به خوشي و به
هيجان و به خوب ديدن و به اميد بازنخواهي گشت." بهش ميگويم: "همه چيز درست
ميشود. خيلي زوووود..." ميدانم كه دارد لبخند ميزند. غمگين تر از هميشه. ميگويد: "همه
ي اينهايي كه گفته اي را خيلي وقت است كه از دست داده ام سيمين!" بعد مرا به خدا
ميسپارد و مثل هميشه به جمله كوتاه دوستت دارم. قلبم انگار از زدن ايستاده است. به
تصوير خودم توي آينه ماشين نگاه ميكنم. به خطهاي روي پيشاني و كنار چشمهايم. ياد
حرف دكتر مي افتم كه ميگفت: خب اين بيماري توي خيلي از خانومها شايعه اما نه توي
سن شما و ياد حرف مامان كه هميشه وقتي كه غذا نميخوردم ميگفت...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 14:23 توسط سيمين
داري تولد ميشوي در خواب امروزم
اين برف اسفند است و من تا صبح ميسوزم...
يه روبروم خيره خيره نگاه ميكردم. يك چيزي توي سلولهام به جنبش در اومده بود. يك چيز
كه ميدونستم جز عشق هيچ اسم ديگه اي نداره. تازه شروع پاييز بود و باد خنك ملايمي
ميخورد توي صورتم. در حاليكه چن تا برگ كوچولو رو هم باخودش ميكشوند به اينور و
اونور.به ساعتم نگاه ميكنم. مثل هميشه دير كرده. و من مثل هميشه در انتظار لحظه اي
هستم كه نفس نفس زنان از راه برسه و با يه لبخند نصفه نيمه كه لبشو به يه سمت
ميكشونه و شونه هايي كه با نااميدي به بالا ميره بگه" معذرت...معذرت...معذرت...........
بخدا همه سعيمو كردم..." و بعد من از جام بلند شم و در حاليكه نزديك ميشم به تنش تا
ضربان قلبشو بيشتر و بيشتر حس كنم بهش بگم" مهم نيست عزيزدلم! مهم نيست..."
هميشه توي اين زمانهاي دير اومدن وقت دارم تا به خيلي چيزا فكر كنم. به قرار اولمون.
به لحظه اي كه دستاش موها و صورتمو لمس كرد و اولين شبي كه توي ساحل خزر
خودم رو به دستهاي مرطوبش سپردم. به خيلي چيزا. مثلا به قرارهاي بعديمون. مثلا
به آينده. مثلا به بچه هايي كه بايد بزرگ كنيم. هميشه توي همين فاصله ديركردنهاست
كه به لباس قرار بعديمون هم فكر ميكنم. به مدل آرايش موهام. همين چند روز پيش بود
كه توي خونه ي آيدا بهم گفت موهاي رهاي منو از همه ي مدلاي ديگه بيشتر دوست
داره. " اينجوري كه موهات وله، ميرقصه، خود خودتي. تو رو اينجوري ميخوام هميشه..."
امروز موهامو همينطور رها ول كردم رو شونه هام. حتي بهشون شونه هم نزدم. ميدونم
كه الان موجاش رفته توي هم و مثل زني كه توي بلندي بادگيري نشسته چهره خستم،
درهم برهم و ژوليدست. درست همونطور كه اون دوس داره. اينجا... زير اين درخت بيد،
كنار اين شمشادها و گلهاي صابون گنجشك آبي كوچولو كه زمينو پر كردن اولين قرار
ملاقات ما بود. اولين سه شنبه اي كه همو ديديم و بعد از اون سالهاست كه غروب اولين
سه شنبه هر ماه رو اينجاييم. هر جا كه باشيم غروب اولين سه شنبه ماه، براي ما هيچ
نقطه ي ديگه اي روي زمين جز زير اين درخت و كنار اين شمشادها و زبون گنجشكهاي
آبي كوچولو معنايي نداره. حتي اگه برف زمستون همه ي اونها رو برده باشه زير پرده
سفيدش اما... ما ميدونيم. ما ميدونيم كه زير اين پرده چيزهايي جريان داره كه شاهد
اولين عشق حقيقي زمينه. اولين دستهايي كه صادقانه به هم گره خورده و ديگه
هيچوقت باز نخواهد شد. به ساعتم نگاه ميكنم. از هميشه ديرتر. از هميشه ديرتر و باد
ملايم پاييزي كم كم داره تبديل به طوفان بزرگتري ميشه كه سرما رو به سلولهاي
مضطربم هديه ميكنه. خودمو جمع ميكنم روي صندلي و شنل زرشكيم رو محكم و محكم
تر به خودم ميپيچم. زير لب اسمش رو زمزمه ميكنم و اينبار هم مثل هميشه فكر ميكنم
اگه از راه برسه باهاش قهر ميشم و دستامو ازش مي دزدم و پشتم رو بهش ميكنم و
سعي ميكنم تا چند دقيقه نگاش نكنم و باهاش حرف نزنم و... اما همه ي اينها نشدنيه.
خودم هم خوب ميدونم. با اين دير كردنها اونقدر نگران و مضطرب ميشم كه ديدن لبخندش
و صداي نفس نفس زدنش بهترين هديه ايه كه ميتونه توي هر حال و شرايطي نصيبم
بشه. به ساعتم نگاه ميكنم. اينبار خيلي دير كرده. ديرتر از هميشه. هر بار ديرتر از
دفعه ي قبلي. هر بار... درست توي همين لحظه صداي كسي رو از پشت سرم ميشنوم.
سرم رو كه بر ميگردونم يه پرستار سفيد پوش رو ميبينم كه با ويلچر مسخره اي داره
به من نزديك ميشه. در حاليكه با لبخند اعتراض آميزي ميگه: "خانم "ش" شما كه باز توي
اين هواي سرد اومدين نشستين اينجا. چند دفعه بگم كه اين هوا براي شرايط شما خوب
نيست؟ ايندفعه ديگه حتما به خانم "د" اطلاع ميدم كه آقاي "ع" رو بابت اينكه شما رو به
اينجا مياره توبيخ كنه..." دستاشو ميذاره زير بغلم و سعي ميكنه منو بنشونه روي ويلچر.
باد كه ميزنه موهاي سفيدمو ميبينم كه توي صورتم پخش ميشه در حاليكه چشمام پر از
اشك شده و هنوز به پشت سر نگاه ميكنم تا تو نفس نفس زنان از راه برسي...
¨ ¨ ¨
خسته از روزهاي طاعوني خط آغوشتو رصد كردم
اعتمادم به هر دو دستت بود ، بد نبودم اگر چه بد كردم
دل سپردم كه عاشقم باشي بال تا بالو آسمون بخريم
روي برج دو ماهي تنها تا ته آبهاي بيكران بپريم
اين عروسك دلش به تو خوش بود اين عروسك كه رنگ پاييزه
داره ميره كه سوزني تر شه داره ميره كه از تو بگريزه
داره ميره كه درد دلهاشو به دروغي عجيب بسپاره
رفتني كه نداره برگشتي با وجودي كه دوستت داره...
حرف هاي آخر:
1.بحران روحي يعني كسي را كه همه ي زندگي تو است ببخشي به ديگري. بحران روحي
يعني همه ي زندگيت 4 نفر باشند و هر 4 تايشان در يك روز ترا از ياد ببرند، بحران روحي
يعني بعد از بيست و نه سال حس كني اين چيزهايي كه داري چيزي نيست، خيلي كم
است، بحران روحي يعني از خيابان صداي ترقه بيايد و از خانه ي تو صداي خواندن داريوش،
بحران روحي يعني ماهيهاي سرخوي كوچولو توي تنگهاي كوچكتر ترا ياد خودت بيندازد،
بحران روحي يعني زمستان برود با برفها و بارانها و بادها يش و تو بداني كه بايد تا سال بعد
همين موقع تنهاي تنها صبر كني. بحران روحي يعني روزهايي در پيش است كه تو
دوستشان نداري، كه از خانواده گريزاني اما بايد دختر خوبي باشي و... بحران روحي يعني
فكر كني كه بايد خودت را وقف كار كردن بكني، از 7.5 صبح تا 6 غروب و شايد هم بيشتر و
شايد هم خيلي بيشتر. بحران روحي يعني دلت دستهاي كسي را بخواهد اما نتواني
بگويي. نه اينكه نتواني كه ترجيح بدهي نتواني و زندگيت را و خاطراتت را و دوست
داشتنهايت را بسپاري به چند شاخه گلايل سفيد، بحران روحي يعني حال اين روزهاي
من...
2. تولدت سخت ترين روز زندگي من است. انگار سالهاست كنار رختخواب مادرت نشسته
ام و آنقدر درد ميكشم، درد ميكشم ، درد ميكشم تا ساعت 10.5 شب بشود و آنوقت تو
توي سلولهاي غمگينم با غرور زاده شوي.
3. به شيطان پناه ميبرم ، خداوند به من لبخند ميزند. به خداوند پناه ميبرم، شيطان به من
لبخند ميزند. انگار اينها دست به يكي كرده اند تا ديوانه ام كنند. كتاب بي لنگر را برميدارم
و به رختخواب مشكيم پناهنده ميشوم...
4. ترا به باد ميسپارم كه ابتداي ويراني من بودي...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 8:33 توسط سيمين
مست ميكنم مثه يه بطريه شراب
كه وقتي پاش بيفته يه كوكتل مولوتوفه...
دوست دارم ببرم
مثل تخته اي زير اره برقي...
كوچه ها را دو تا يكي ميدويدم. نفسم به تك شماره هاي آخر افتاده بود با سرفه هاي
هولناك. دهان دنيا را دوخته بودم، تنها با يك فحش آبدار... به تو چه عوضي! من ميخواهم
بيايم... بابا گوشي را برداشته بود و زنگ زده بود به زن عمو ايران. ميدانست كه كاري از
دست مادربزرگ بر نميايد. رعد و برق كه سينه ي آسمان را دريد از همه ي جنگهاي نرفته
برگشتم. شكست خورده و مغرور. بايد كسي خوشه زيتون را به زمين مي آورد. درست
مثل مشعل خسته المپيك بر دستهاي نامطمئن پرومته عزيز... باران كه شروع به باريدن
كرد چشمهايم را به او سپردم. اين تقدير نانوشته ي من بود. باران و من در هم فرو رفتيم
و يكي شديم. آسمان شكافته شده بود تا هيچكس به هيچ جا نرسد حتي من. توي كوچه
ي آخر به زمين افتادم .تمام زندگي همين افتادنها و بلندشدنهاي پي در پي بود. آب جوي
از سرم گذشته بود. ديگر نه پشيماني سودي داشت نه التماس. نفسهاي آخر من بود كه
ماما با فشار مرا به گريه كردن انداخت. از توي پيچ آخر بلندم كرد و بابا همه ي پنجره هاي
خانه را باز كرد تا باران را در آغوش بگيرد. هاجر بدو بدو آمد:
"آقا مشتلق بدين. مشتلق بدين. دختره... يه دختره تپل سفيد."
بابا لبخند معني داري زد
و دنيا را با دستهاي گريه اي و لرزانش گذاشت روي شانه هاي من.
¨ ¨ ¨
روز تولدت، آنهم تولد بيست و نه سالگي نميتواند شروع يك روز معمولي باشد. آنهم براي
تو كه هميشه توي اين روزها دستت را از دامن همه كوتاه ميكني و مينشيني گوشه
تنهاييت. و دلت خوش ميشود به لبخندهاي حقيقي پشمالو و نوشا و سن و فيفيل و قرمزي
و پارا و... آنهم براي تو كه بعد از اينهمه سال فهميده اي كساني كه دور و برت را گرفته اند
مثل حبابهاي روي آب با هر قطره باران ممكن است به دنياي ديگري كوچ كنند كه حتي
وقتي در مقابل تو هستند هم ترا و غمهايت را و نگرانيهايت را نبينند. بابا ميگفت سي
سالگي سن رسيدن به كمال است و من از حالا دارم به نامه ي عذرخواهيم در صبح سال
بعد فكر ميكنم تا به او بگويم كه از زندگي فقط درختهاي چنارش را فهميدم و گربه هاي
بي پناه كوچولويش را. كه از زندگي فقط دوستيهايي را فهميده ام كه حتي شماره -
هايشان را از تو دريغ ميكنند و عشقهايي كه وقتي داري از درد به خودت ميپيچي و
تخخواب مشكيت از بوي الكل و سيگار به فوران احساساتش رسيده جز يك پيام كوتاه
" الان نه، نميتونم حرف بزنم" هيچ دلخوشي ديگري توي زندگي به تو نميدهند. تا برايش
بنويسم كه دنيا براي من حتي امنيت زير چهارپايه ي آن ميز قهوه اي را هم نداشت كه
به آن پناه ببرم و هق هق اينهمه سال نبودن و نديدنت را زار زار گريه كنم. تا برايش بنويسم
از اولين سيلي، از اولين ديوار، از اولين شكست. بابا ميگفت سي سالگي سن رسيدن به
كمال است و من حالا در آستانه ايستاده ام و به آغاز اين رسيدني كه دردم را بيشتر ميكند
خيره خيره نگاه ميكنم. كه حتي نميتوانم بنويسم چقدر دلم درخت گلابي ميخواهد و تاب و
نشستن روي زانوهايش و كشيدن دستش لاي موهاي سياهي كه دوست داشت فقط
خودش كوتاهشان كند و لقمه هاي نان و پنيري كه توي دهانم ميگذاشت و بوسيدني كه
به قول عمو سامان" فقط عشقه.عشق خالص كه اينطور به آدم آرامش ميده". حالا در
آستانه ايستاده ام و به سالهاي رفته نگاه ميكنم و اصلا دلم نميخواهد. اصلا دلم نميخواهد
ديگر به سالهاي نيامده بينديشم. زندگي براي من جنوني است كه توي هرلحظه دارد اتفاق
مي افتد. ثانيه هايي كه چه بخواهي يا نخواهي گربيانت را ميگيرند. درست مثل لحظه اي
كه زير پل آزمايش سه ثانيه، فقط سه ثانيه ترا و زندگيت و خنده هايت و احساساتت را
درگير سرعتي غير قابل جبران ميكند و هفتاد عددي ميشود كه تو ديگر تا هميشه از آن
بيزاري. درست مثل لحظه اي كه با مسكن وشراب روي تخت مامان به خواب رفته اي و
كسي زنگ ميزند و ميگويد: خانم شما به خط من اس ام اس زده ايد؟ و تو گيج گيج به
گوشيت نگاه ميكني و پشت سر هم تكرار ميكني" مريم؟ مريم؟ مريم؟" و بعد
ميفهمي ...خيلي زود ميفهمي كه اين دنيا جايي است كه توي آن حتي نزديكترين
دوستانت هم بدون تقصير ترا به قصاص محكوم ميكنند . بعد بياد ثريا مي افتي. و همه
سنگهاي جهان براي تو تيري ميشوند در كمان كه بايد بايستي كنار پنجره آشپزخانه. تنهاي
تنها، تمام صبحهاي پنج شنبه و جمعه را و آرام سيگار بكشي و فكر كني و سيكار بكشي
و فكر كني و سيگار بكشي و فكر كني...آنقدر بزرگ شده اي كه بفهمي ديگر نبايد به
دوستيها و عشقها تكيه كني. كه ديگر نبايد انتظار گشايشي داشته باشي كه آخر اين
راه بن بستي ست كه شبيه يك گرداب ترا مي بلعد و همه ي خاطراتت ميشود چند شاخه
گلايل سفيد كه حتي آنها را هم دوست نداري. كه ميداني حتي آن گلدان كوچك شمعداني
هم از تو دريغ خواهد شد تا مورچه ها و كرمها كه همبازيهاي هفت سالكيت بوده اند
بنشينند كنار جمجمه له شده ات و دسته جمعي به عزاداري چشمهاي سياهت گريه
كنند كه حتي سوسكها را هم دوست داشته است و سگها را و گرگها را و توله خرسهاي
قطبي را و حتي ساشاها و حتي خفاشهاي كوچك بيمار را...
خسته ام. درست مثل درختي كهنسال كه ديگر از درخت بودنش خسته شده و ريشه-
هايش را كشانده تا قلب زمين تا دوتايي بنشينند و براي انقراض نسل دايناسورها و ماموتها
و ببرهاي مازندرانش گريه كنند. كه دل بسوزانند به حال فلسفه سقراط و با ليوان كريستال
بروند به سمت آب سرد كن يخچال و بالبخند بگويند: آه...چه روزهاي چندش آوري!!!
خسته ام و دلم ميخواهد همه ي پرنده هاي خسته تر دنيا را توي شاخه هايم پناه بدهم .
بياد اينهمه سالي كه رفت و درختان بزرگتر نور خورشيد را از من دريغ كردند و درختان
كوچكتر شاخه هايم را دانه دانه كشيدند تا به اوج نزديكتر شوند. دلم ميخواهد ببخشم.
بگذرم اما ... هنوز شايد به سخاوت بي دريغم يكسال ديگر مانده است. هنوز يكسال ديگر
مانده تا شبيه تو باشم بابايي! و همه دشمنان و دوستانم را ببخشم و تن بدهم به ازدحام
خوشبختي توي سلولهايي كه از شاديشان جز درد نصيبت نباشد اما صدايم كني و بگويي:
سيمين! و من برنگردم تا ببينم كه لبخند زده اي و زير لب ميگويي "مرسي كه گلدونتو
واسم آوردي..."
و آن آخرين ديدار ما باشد.
حرف آخر:
1. پيراهن مشكي كه روي سينه ام لغزيد
كوتاهي دست من از هر جاش بيرون زد
هي فوت كردم فوت كردم فوت كردم فوت
بر شمعهايم از گلويم لخته ي خون زد...
2. شايد معجزه باشي اما... ماده گرگها به هيچ پيامبري ايمان نمي آورند.
3. امروز بيشتر از هميشه به تو فكر خواهم كرد.با غمگيني جوجه كلاغ گرسنه اي كه دارد
به تلاش مذبوحانه مادرش توي سطلهاي آشغال خيره خيره نگاه ميكند. با چشمهايي كه
مثل چشمهاي حالاي من پر از اشك است.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 8:25 توسط سيمين
من ماه مي بينم هنوز اين كورسوي روشنو
اينقدر سوسو ميزنم شايد يه شب ديدي منو
فقط چند تا تجربه ساده:
ميدانم كه سرگرم كار خودت هستي. نشسته اي آن تو و داري براي خودت بازي ميكني. به
همه ي حرفهايي كه توي اين بيست و هشت سال توي دلم تلنبار شده بود تا براي تو بگويم
فكر ميكنم. به لحظه ي بدنيا آمدنت و اولين باري كه توي آغوشم به من بگويي"مامان". به
خيلي چيزهاي ديگر فكر ميكنم. به مدرسه رفتنت. به اولين لحظه ي ترسيدنت. به اولين
لحظه ي درد كشيدنت. به همه حرفهايي كه بايد به تو بزنم تا با دنيا خيلي راحت تر از من
و پدرت كنار بيايي. تا خيلي زودتر از ما با دنيا آشتي كني. روي تخت دراز كشيده ام و پتوي
مشكيم را كشيده ام روي صورتم. صداي تو را ميشنوم كه داري شعرهاي كودكانه مي
خواني و قهقهه هاي ريزت دلم را به درد مي آورد. دستم را ميگذارم روي شكمم. و آرام
آرام انگشتانم را سر ميدهم زير تاپ قرمزي كه به تن دارم.تو داري گرماي مرا حس
ميكني. ميدانم. سعي ميكنم بلندتر از هميشه با تو حرف بزنم. آنقدر كه صدايم را بشنوي
و بگويي...
تلفن همراهم زنگ ميزند. پدرت از آنسوي خط ميگويد: وقت 4 تا قرص بعديه خانمي! زود
باش برو قرصاتو بخور. بدو دختر خوب!
و من با حسرت به بسته ال دي و به نيامدنت نگاه ميكنم.
* * *
از اولش هم ميانه ي مامان و ماني خيلي خوب بود. اين را از وقتي كه خيلي بچه بودم
فهميدم. آن روز هم ته باغ عمو خسرو وقتي كه با سوفيا و الهام داشتيم قائم باشك بازي
ميكرديم، ديدمشان كه كنار آن چشمه باريك نشسته اند. زير درخت بزرگ سيب و مامان
دستش را هي ميكشد توي موهاي ماني و ماني تكيه داده به سينه ي مامان و انگار دارد
به خواب عميقي فرو مي رود. موقع هر چيزي كه ميشد ماني نفر اول بود. از غذا خوردن تا
بازي پينگ پونگ.من هميشه توي بهت بودم كه پس چرا بابا چيزي نميگويد. چرا بابا وقتهايي
را كه مي رويم خانه پدربزرگ و مامان ميرود توي اتاق ماني و ساعتها توي اتاق مي مانند
و بيرون نمي آيند و همه ميخواهيم ناهار بخوريم و منتظر آمدنشان هستيم هيچ چيز نمي
گويد. حتي پدربزرگ هم چيزي نميگويد و بابا دستي به سر كم مويش ميكشد و ميرود لب
پنجره تا سيگارش را تندتر و تندتر دود بكند. ميانه ي مامان و ماني آنقدر خوب بود كه وقتي
ماني براي هميشه رفت آمريكا مامان تا مدتها گريه كند و بابا جز مسكن و ليوان آب را به
او رساندن نتواند هيچ كار ديگري براي آرام كردنش انجام بدهد. اما من از خوشحالي توي
پوست خودم نميگنجيدم. فكر ميكردم حالا همه چيز به روال طبيعيش برميگردد. فكر مي
كردم كه ديگر هيچ دستي جمع سه نفره مارا تهديد نميكند. بعدها هميشه ماني را مي
ديدم كه توي چشمهاي مامان جريان داشت. توي زنگ هاي نيمه شب تلفن. توي لرزش
پلكها و قطره هاي خوني كه از سوراخهاي كوچك بينيش گهگاه بيرون ميزد. من شانزده
ساله بودم كه مامان روي تخت بيمارستان مرد . در حاليكه شب قبل از من عكس دسته
جمعي توي باغ پدربزرگ را خواسته بود تا توي عكس زل بزند به ماني و گريه كند و آرام
به من بگويد: عزيزم! ماني برادر تو است. من وقتي شانزده ساله بودم او را بدنيا آوردم .
درست وقتي كه پدرش داشت توي اوين ، زير شكنجه جان مي داد.
* * *
بهار فصلي بود كه آمدي
و پاييز
فصلي كه رفتي
باقي فصلها
شمارش روزهايي بود
كه با ديدن و نديدنت
لرزيدم
و تب كردم
حرفهاي آخر:
1. همه چيز داشت خوب پيش مي رفت كه ناگهان چشمهاي تو از راه رسيد.
2. ديگر آب از سرم گذشته است
گندم ها را كجاي دلم گذاشته اي حوا؟
3. گرگ ها به گله ميزنند ماده گرگها به صحرا. "آسنا" غمگين تر از من نبود. بود؟؟؟
4. امروز روز بيست و پنجم بهمن ماه است
من راز فصلها را ميدانم
و حرف لحظه ها را ميفهمم
...
آيا نجات دهنده در گور خفته است!!!؟؟؟
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 8:38 توسط سيمين
اگه عاشقت نبودم پا نمی داد این ترانه
بی خیال بد بیاری ، زنده باد این عاشقانه
از خواب بيدار ميشوم و مثل هميشه اولين كاري كه ميكنم اينست كه كمي پرده را كنار
بزنم تا ببينم برف باريده يا نه. امروز هم نيامده. با همه ي سردي هوا و سوزي كه هر روز
سلولهايم را جمع و جمع تر ميكند. انگار يادش رفته من اينجا منتظر آمدنش هستم. درست
مثل تو...
گلويم و گوشهايم بيشتر از هرروز ميسوزند و پشت سر هم عطسه ميكنم. پاهايم آنقدر
بي رمق است كه امروز هم –مثل هر روز- بعيد ميدانم به سلامت بتوانم به سر كارم
برسم. اما به قول تو بيخودي به دلم صابون ميزنم. آنقدر رانندگيم خوب هست كه بتوانم
اين مسير كوتاه خانه تا محل كارم را به سلامت طي كنم. بدون اينكه هيچ اتفاق مهيجي
براي من و اين روزهايم رخ بدهد.
ضبط ماشين آهنگ" هميشه كم ميارمت" مهرنوش را پخش ميكند.دلم ميگيرد. توي بلوار
"د" ميزنم كنار و سيگار ديگري روشن ميكنم. شيشه ها را ميدهم پايين تا سوز سرد،
پوست صورتم را نوازش كند اما با اينكه آفتاب ملايمي از پشت ابرها سرك كشيده باز هم
سرما غير قابل تحمل تر و طاقت فرساتر از اين حرفهاست. دارم به برف فكر ميكنم. به
اينكه هميشه دلم ميخواست لاي برفهاي كوهستاني گم شوم. فرو بروم توي سپيدي
برفها و هيچ چيز از من نماند. و ناگهان نميدانم چرا مرضيه بيادم مي آيد. مرضيه، با آن
كفشهاي كوچك پلاستيكي و ژاكت پاره پاره قهوه اي و دستها و گونه هاي قرمز. ياد
روزي كه روي سنگهاي كنار وليعصر با من نشسته بود تا با هم حرف بزنيم اما وسط
تمام جمله هاي مكامله ي ما هم اصرار به اين ميكرد كه به تك تك عابرانيكه از كنارمان
ميگذشتند فال بفروشد. به مرضيه با آن چشمهاي درشت مشكي كه شكل بچگيهاي
من بود و خواهر كوچكتر غمگينش. به مرضيه كه لپهايش توي سرما گل مي اندازد اما
مجبور است با آن مانتوي نازك و آن روسري كهنه و آن ژاكت زهوار در رفته فال بفروشد
توي وليعصر. دوباره داغ ميشوم و بلافاصله به تنم عرق مينشيند و لرزم ميگرد. شيشه
ها را بالا ميدهم و به سمت جمشيديه ميرانم. الان به هيچ چيز فكر نميكنم جز سرما .
به كار فكر نميكنم. به مامان فكر نميكنم. به تو فكر نميكنم. به "م" فكر نميكنم.به اخم
آقاي مدير فكر نميكنم. فقط و فقط به مرضيه فكر ميكنم و به بچه هاي غمگيني مثل
او كه سهمشان از كودكي نگاه بود و چشمهايي داغدار حسرت. به طرز وحشيانه اي
داغ ميشوم و آرام آرام اشك ميريزم. ضبط ماشين دارد با گلوي رضا يزداني ميخواند:
...
خط موشکو تو دستت نسل من خط کشی می کرد
واسه انفجار قلبت شعر من خودکشی می کرد
جعبه جعبه استخونو غم پرچمای بی باد
کودکی نسل ما رو به قرنطینه فرستاد
من با زندگی و شعرم یا با تو شوخی نداشتم
واسه تو شوخی بودیم ما خیلی تلخه سرنوشتم
حالا هی غلط بگیر از دیکته های نانوشته ام
یا که اوراق بهادار بده جای سرنوشتم
...
به جمشيديه ميرسم. به جمشيديه آرام و صبور كه مرا با هر حال و با هر كسي كه بودم
به طرز مادرانه اي در آغوش كشيد و آرامم كرد. به جمشيديه با آن درختها و آن كوهها و آن
سنگفرشهاي دوست داشتني. پالتو ام را در مي آورم. دستكشم را هم بر نميدارم. بدون
هيچ چيز اضافه اي فقط با مانتو و مقنعه از ماشين پياده ميشوم. راه ميروم. راه ميروم و
سرما تك تك سلولهاي ببيست و هشت ساله ام را به بازي ميگيرد. سلولهايم خودشان را
جمع ميكنند. جمع ميكنند. مثل زني توي تاكسي وقتي كه دو تا مرد قلچماق با پاهاي
گشاده خودشان را ولو كرده اند روي صندلي . به مرضيه فكر ميكنم و مينشينم روي يكي
از صندلي ها. سيگاري روشن ميكنم و به مرضيه فكر ميكنم. گلويم بيشتر از هميشه
ميسوزد و دستها و پاهايم دارد كرخت ميشود. به دستها و پاهاي كوچولوي مرضيه فكر
ميكنم و اشكهايم ميريزد روي گونه هايم. از گونه هايم بخار بلند ميشود انگار. اشكهايم
داغ است و شور. درست مثل اشكهاي مرضيه وقتي كه از اعتياد پدرش ميگفت. به
خواهر كوچولوي مرضيه فكر ميكنم. به سه سالي كه از زندگي طلبكار بود. به بيني
كوچولوي قرمزش كه مثل عقايد يك دلقك تلخ بود و تلخ. به رنگ صورتي اي كه ميگفت
دوستش دارد . به كودكان كار فكر ميكنم، به زنان خياباني و به كودكاني كه از اين زنها
زاده ميشوند. به فاطمه ، به زهره، به اوين. و به رژ لب قرمزي كه روي چك پولهاي توي
دستش به گريه ام مي اندازد. سرما سلولهايم را دارد كم كم منجمد ميكند. نه نميتوانم.
امشب اگر سرماخوردگيم بدتر شود ؟؟؟ كارم؟ زندگيم؟ مامان كه امشب منتظر من است؟
سيگارم را خاموش ميكنم و دوان دوان برميگردم به ماشينم. پالتوام را ميپوشم و مچاله
ميشوم توي خودم. بخاري را روشن ميكنم و درجه اش را زياد ميكنم. چيزي توي من
ميشكند. چيزي شبيه خودباوري. من چيزي نيستم. من هيچ چيز نيستم. مرا ببخش
مرضيه! مرا ببخش كه حتي نميتوانم لحظه اي مثل تو دل به هياهو و سرما بسپارم و
آنقدر قوي نيستم كه تصور دردكشيدن ترا براي لحظه اي براي اين سلولهاي تنبلم به
نمايش بگذارم. مرا ببخش كه نميتوانم براي تو و خواهرت و همه ي ديگر خواهراني كه
نميشناسي حتي به قدر دوازده دقيقه همدردي كنم و آنقدر بورژوا هستم كه پالتو و
بخاري را بيشتر از دستهاي كوچك تو ميفهمم. مرا ببخش دختر كوچك من كه نديدنت دارد
كم كم دو سال ميشود و ميدانم حالا تو هر كجا كه باشي بي شك آسمان ترا بيشتر از
من دوست خواهد داشت. سرم را ميگذارم روي فرمان ماشين و ميدانم كه حالا شانه
هايم دارد ميلرزد و ميدانم كه صداي هق هقم دارد بلند ميشود. از اينهمه تفاوت دردم
ميگيرد. از زندگي چندش آورم دردم ميگيرد. از كاپشن صورتي بيكار و علاف توي كمد
لباسهايم دردم ميگيرد. صداي موزيك را بلند و بلندتر ميكنم:
...
اسم پایتختو با خون ، می نویسم واسه یادداشت
تنها چیزی که تو دنیا ، روی پاهام نگهم داشت
سر و ته کنم تو جاده ، مقصدم تهش همین جاست
وسط برجای تهرون ، ازدحام شعر و رویاست
می گذره این روزا از ما ، ما هم از گلایه هامون
عادی می شن این حوادث ، اگه سختن اگه آسون
توی پاییزمجاور ، وسطای ماه آذر
شد قرارمون که با هم ، بزنیم به سیم آخر
…
حسابي گريه كرده ام. حالا آرام تر شده ام. حالا گرم شده ام و لرزشي توي دستها و
پاهايم نيست. به مرضيه فكر ميكنم و به آسمان نگاه ميكنم. به او لبخند ميزنم كه بيشتر
از من مرضيه را ميفهمد و به سمت محل كارم برميگردم...
حرفهاي آخر:
1.گاهي حالم از خودم به هم ميخورد. ما- آدمهاي خوب طبقه متوسط- هيچ كاري براي دنيا
نميكنيم. نه به سمت سياهچاله ها هدايتش ميكنيم و نه براي تبديل كردنش به اتوپيا ،
تلاشي. طبقه ي ما مردمي هستند كه كمر به قتل زمين بستند . گاهي خون تمام
نسلهايي كه قرباني شده اند را روي گردنم احساس ميكنم. وقتهايي كه توي آشپزخانه
چاقويم را به تن سبزيها و ميوه ها ميكشم و از ترس به خودم ميلرزم. يادم نميايد اين
جمله را كجا خوانده ام شايد توي يكي از كتابهاي كازانتزاكيس: " خداوند از شيطان نيمه
بيشتر از شيطان تمام ميترسد". گاهي فكر ميكنم ما مردمان طبقه متوسط شيطانهاي
نصف و نيمه ايم كه هيچ كس نميداند بايد با ما چكار كند. حتي خداوندي كه از ما متنفر
است.
2.اين روزها هميشه منگم. گيج و آرام. دارم از تو دور ميشوم. ميدانم. انگار هميشه، تنها
سزاوار فاصله ها بودم. خودم ميترسم اينرا بگويم اما دارم ترا ترك ميكنم انگار. دارم ترا تا
جهاني بهتر و سرشارتر و آزادتر ترك ميكنم. دنيايي كه تمام تو مال من باشد و از الگانسها
نترسم و از صاحبخانه ام نترسم و از نگاههاي سرزنش بار مادرم و مادرت و خواهرهام و
خواهرهات نترسم. ترا به خيابانهاي سرد شب اين شهر ميسپارم و به بوسه هاي
اندوهيگن زني ديگر بر خطوط مهربان زير چشمانت كه بي شك مرا به ياد چشمهايت
خواهد آورد.
پی نوشت: الان که داشتم می آمدم سر کار برف سنگین و نرمی شروع به باریدن کرده بود.
دلم می خواهد مرضیه در پناه امنی باشد...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:35 توسط سيمين
دلم تنگ است
دلم مي سوزد از باغي كه مي سوزد...
بهش ميگويم: انتظار كه نه، اما هنوز دلم از بعضي از بي مهريها ميگيره.
توي آينه به من لبخند ميزند و ميگويد:وقتي دلت ميگيره يعني اون چيزي كه ميخواي رو
نميبيني. ياد بگير با هيچ چشمي قضاوت نكني. اونوقت همه چي حله. دنيا رو اونطوري
كه هست ببين. نه اونطوري كه خودت ميخواي باشه. تمرين كن. بيشتر تمرين كن.
خيره خيره به چشمهايش نگاه ميكنم و آه ميكشم. آرام زير لب ميگويم: دارم سعي ميكنم
سيمين! نميبيني؟
و از جلوي آينه بلند ميشوم.
* * * * **
خوابيده اي توي تنت در عين بدبختي
تو رختخواب چله ي زائوي سرسختي
يك چيز بندت كرده تو ناف خود آزاري
يك چيز مثل لحظه ي تلخي كه مي رفتي
يك چيز مثل لحظه ي ... افتادن پرده
يك چيز مثل هق هقي كه..." بر نميگرده؟"
يك چيز مثل تف شدن تو صورت دنيا
يا گم شدن از ذهن آدمهاي پر درده...
افتادم از بس پشت پا هامو لگد كردن
آره برادرزندگي بدجور نامرده
بدجور سيلي ميزنه بدجور خون ميخواد
بدجور يعني چارفصلش سرده و سرده
وقتي كريم آق منگولا شهرو قرق كردن
معلومه كه اين كوچه ها كابوس شبگرده
پاشو برادر غيرتت رو تيز كن، پاشو
پاشو كه صد تا فاطي اينجا خودكشي كرده
پاشو بغل كن بغضهامو، خستگيهامو
پاشو بپيچون گوش اين درموندگيهامو
پاشو قرق كن كوچه و كاباره هامونو
هي ضربه فني كن تو ميدونا خدامونو
چاقو بكش تو صورت داغون شو من ها
باز آبرو داري بكن تو شهر لمپن ها
بازم صداي تق ترق ها تو ترحم كن
بغض ننه فرمون و خان داييت رو گم كن
پاشو خودت رو باز كن دنيات مرگيده
قيصر! ببين بغض منه كه باز تركيده
قيصر! ببين اين شهر رو نامرد پر كرده
دنياي اعظم رو ببين كه درد پر كرده
پاشو منو از دست اين تهرون بدزد و باز
من رو بشورون تو تن كاروني اهواز
من رو برقصون رو تركهاي تن ليوان
پاشو ببين اينجام من،اينجام، قيصر جان!
اينجا كه لم داده خودش رو تو گلوي من
هي مست ميشه قطره قطره با سبوي من
اين شهر خوني با نگاه سرخ كفتاراش
مرجان كشي كردن كنار نعش تو داداش!
مرجان تو كه عاشق يك مرد لوطي بود
آخر خودش رو كشت كه دلخوات طوطي بود
آخر خودش رو چوب زد تو شهر تهرون و
روي بساط هر كسي ، تو پيچ قليون و
تو جز جز وافوري و تو دود سيگارات
مرجان خودش رو كشت از دست طلبكارات
پاشو ببين اين تشت از خون دلم پر شد
سيمين شبيه دختر وامونده ي لر شد
پاشو ببين اين شهر رو كفتار پر كرده
هفتاد ميليون آدم بيكار پر كرده
از چشمهاي مردمش "برگرد" ميباره
قيصر! بيا كه داره از من درد ميباره
شهر منو شهر جوونمردا و خوبا كن
امشب، همين امشب بيا و باز غوغا كن
حرفهاي آخر:
1.چقدر اين روزها دلم يك شهربان خاله ميخواهد ، يا يك كل اكبر يا يك باروني... براي
سردردهايم دنبال "حب" ميگردم.
2.
- تاحالا شده به آينده ات فكر كني؟ به لحظه اي كه بچه ات را در آغوش بگيري و با لذت
به او شير بدهي؟
- آه بله... من هميشه چنين آينده اي را براي عشق خودم و هومان تصور ميكنم.
- اما من هيچوقت به پدر آن بچه فكر نميكنم. براي من مهم نيست كه چه كسي باشد
چون در اينصورت بچه ام را به واسطه ي همسرم دوست خواهم داشت و من دنبال عشق
باواسطه نميگردم.**
3. تازه كم كم دارم ميفهمم كه" وقتي از هم دوريم آروم تريم" يعني چه نايي! ما را از
بعضي از جدايي ها گزيري نيست و از دردهاي بي امانش هم . حتي اگر خودمان خواسته
باشيم. با اينهمه گاهي به شدت دلم برايت تنگ ميشود و تو خوب ميداني آنوقتها، چه
وقتهاي ناسازگاريست نايي جان!
** جملاتی از يك رمان بدون اسم كه تا کنون چاپ نشده و شاید هم هيچگاه چاپ نگردد.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 8:57 توسط سيمين
اي طلوع اولين دوست ! اي رفيق آخر من!
به سلامت، سفرت خوش، اي يگانه ياور من!
چيزي كه ميخوانيد داستان نيست. حرف نيست. پست عاشقانه هم نيست. يك جور
فرياد است. يك اعتراض زبان بسته به فرهنگي كه همه ي عشقها را ممنوعه ميداند.
به فرهنگي كه بچه هاي از سر عشق را حرامزاده ميداند و حرامزاده هايي كه هر
شب ، هرشب از سر زور و اجبار به زهدان مادرانشان وصله ميشوند را فرزندان شرعي.
اين يكجور اعتراض خاموش است به لحظه خيره شدنم به مراسم تدفين فاطمه و
مرواريد. دختراني كه با عشق از دنيا رفتند و نزديكترين كسانشان را در لحظه آخر،
به دستهايشان نامحرم دانستند.
براي فرشاد عزيزم و فريبرز:
زنگ درو كه زدن با هزارتا فحش زير لبي به فرهاد رفتم درو باز كنم. تابستون بود و هوا
گرم. فقط يه عرق گير تنم بود با يه شورت. درو باز كرده نكرده برگشتم سمت اتاق خواب
كه ديدم فاطي اومده تو.
صداي گريه توي سرم ميپيچه و حالم داره به هم ميخوره. يه گوشه سرد برفي وايستادم
و دارم سرش داد ميزنم. "همه ي امتحانامو افتادم. نميخوام ديگه باهات رابطه داشته
باشم. فهميدي؟" و صداي گريه آرومي ميپيچه توي گوشي تلفن. خواهرش مياد جلو
و زار ميزنه : "ديدي همه چي خراب شد فرشاد؟"
با اون هيكل ريز و لاغر. با اون چادر مشكي كه بيشتر از هميشه مچالش ميكرد تو
خودش درو آروم بست و اومدم تو. نذاشت بهتمو با هيچ جمله و حرفي نشون بدم.
سريع گفت من فرستاده بودم دنبال فرهاد كه از خونه بره بيرون. ميخواستم باهات
حرف بزنم. لباسمو پوشيدمو و رفتم تو آشپزخونه چايي بذارم كه صدام كرد و گفت:
چيزي نميخورم. اومدم باهات حرف بزنم. رفتم روبروش نشستم و گفتم بگو عزيزم!
ميشنوم. چادرش باز شده بود و داشت با گوشه روسريش بازي ميكرد. خيلي خفه
گفت: اومدم ازت حلاليت بگيرم فرشاد. خيره خيره نگاش كردم.مثل همونروز كه خيره خيره
به سقف نگا ميكردم تا شايد خوابم ببره. تو اتاق دراز كشيده بودم زير پتو و سعي
ميكردم با تمام خستگيم هر چه زودتر برم تو عالم خواب. بدون اينكه بدونم در اتاقم باز
مونده و خاله عشرت اومده كه يه راز سربسته رو به مامانم بگه. :"خاله ميدوني راجع
به اين دختري كه خاطرخواه فرشاده چي ميگن." "نه خاله جان! چطور مگه؟" " تو
شهر پيچيده دختره سرطان داره. واسه شيمي درماني ميخوان ببرنش تهران..."
انگار همه ي دنيا رو بلند كردن و كوبيدن توي فرق سر من. انگار تمام خونه آوار
شد روي سرم.هي چشامو به هم فشار دادم و باز كردم كه فكر كنم خوابه، توهمه.
اما نبود. صداي گريه ريز مامان و پچ پچاي خاله عشرت محو شد تو صداي فاطمه" آخه
من تو رو دوس دارم فرشاد!" نه يك روز، نه دو روزكه پنج سال...پنج سال تمام عادت
كرده بودم به شنيدن اين صداي نازك و مطمئن. پنج سال بريدن و برگشتن. پنج سال
قهر و آشتي هاي عاشقونه. پنج سال سفر رفتن، گشتن، نقشه كشيدن... صداي زنگ
تلفن خوابگاه توي گوشم زنگ ميزد و بلندبلند، بدون هيچ صدايي گريه ميكردم.
فاطي ميخنده و ميگه: مهم اينه كه ما همديگه رو دوست داشتيم و بعد از اينم داريم.
دلم ميخواد بعد از منم خوشبخت بشي فرشاد...
دارن پارچه سفيد رو از روي صورتش برميدارن ويه آقائي از پشت بلندگو مدام تكرار
ميكنه" نامحرما برن كنار لطفا. فقط افراد خونوادش بمونن." خودمو دارم ميكشم
جلو كه داييش دستمو ميكشه و ميگه:"آقا فرشاد شما بيايد اينور لطفا. خوبيت نداره."
ميخوام بگم : "شما؟" ميخوام بگم "روزايي كه از درد به خودش ميپيچيد و همه موهاش
ريخته بود و جرات نميكرد توي آينه به خودش نگا كنه شما كجا بوديد؟" ميخوام بگم "تو
لحظه هاي سردي كه دستشو تو دستاي من فشار ميداد و ميگفت: از همه بدم مياد.
فقط ميخوام پيش تو باشم شما كجا بوديد؟" ميخوام بگم شب آخر كه لباش خشك شده
بود و رو به قبله خوابونده بودنش تا از پيشم بره شما كجا بوديد؟ ميگم: " ميخوام
واسه بار آخر ببينمش دايي!" ميگه:" ميدونم دايي! اما خوبيت نداره. مردم چي
ميگن. معصيت داره. نذار لحظه آخري به گناه بيفته." خيره خيره نگاش ميكنم و زير لب
تكرار ميكنم: گناه؟
فاطي! وقتي تو بغل من بودي و همه ي شهر تكفيرت ميكردن گناه نبود؟ فاطي اون
لحظه اي كه سر گذاشتي رو شونمو زدي زير هق هق و گفتي كه از مردن ميترسي
گناه نبود؟ فاطي اون روزي كه نشستيم روي اون تخته سنگ و نشستي توي بغلمو
وبا قهقهه سر اسم بچه هامون با هام دعوا ميكردي گناه نبود؟
دستمو از دست دايي ميكشم و ميرم سمت قبر. با عصبانيت هلم ميده به عقب.
ميدونم كه همه دارن نگا ميكنن و هر كدوم زير لب يه چيزي ميگن. دلم ميخواد برم جلو
و اون پارچه سفيدو پس بزنم و بخوابم روي تن برهنش و بعد بگم پارچه رو ببندن. ميگم:
"ولي دايي من به دلش از همه نزديكتر بودم. " با گريه منو ميكشه و ميگه :"ميدونم
پسرم! ميدونم. اما مردم چي ميگن." بغلم ميكنه و ميگه" گناه داره دايي..." قلبم داره
از توي سينم در مياد. اين رسمش نبود دختر! اينطور منو يله و تنها بين اينهمه
غريبه ول كردن...همونجا ميشينم روي زمين. سيگار نميخوام. آب نميخوام. دلداري
نميخوام. سرما ميپيچه توي تنم. الان من تنهاترين تنهاي دنيام. الان من بدبخت ترين
بدبخت دنيام. الان من خسته ترين خسته دنيام.
يكي دستشو ميذاره رو شونمو و ميگه پاشو. پدر فاطي اومده دستمو گرفته و ميگه
"پاشو بيا جلو. تو به دخترم از همه ما محرم تر بودي." دايي محمود مياد جلو و ميگه:
" آخه حاج آقا... "حاج آقا با صداي بلند ميگه :" خدا كه ميدونه. من و مادرشم ميدونيم.
اگه مردمم نميدونن بدونن كه دخترم خاطرخواه اين پسر بود. اونم نه يه روز،نه دو روز
كه پنج سال. پنج سال آزگار. اگه گناهه گناهشو بنويسن به حساب من..."
يكي ازپشت بلندگو ميخونه:
اللهم اغفرلى الكثير من معاصيك و اقبل منى اليسير من طاعتك ...
سر فاطي توي دستاي منه. سرشو آروم آروم تكون ميدم و خيره ميشم توي صورتش.
فاطي ميخنده و لباشو جمع ميكنه و ميگه:" آخه من تو رودوس دارم فرشاد..." و من
با لبخند لباشو ميبوسم و به خودم فشارش ميدم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 9:46 توسط سيمين
عروسک قصه من زخم شکستِ با تنت
بمیرم ای شکسته دل! چه بیصداس شکستنت...
تا حالا شده يه بيسكوئيت شما رو ياد كسي بندازه؟ تازه خود خود بيسكوئيتم كه نه. بوش.
تازه بويي كه همه ي بيسكوئيتا دارن و مثل بوي تن همه ي خانوماي شيك و مرتبه هم، نه.
يه بويي كه فقط مال يه بيسكوئيت باشه. بوئي كه هيشكي هيشكي غير تو نشنفه اونو.
واسه من شده. واسه همينم هست كه الان دلم باز هوس گاززدنشو كرده. به مامان ميگم:
مامان! ميشه از اون بيسكوئيتا بهم بدي. مامان كه دراز كشيده روي تخت بغل دستيم ، زل
زل نگام ميكنه. جملمو تكرار ميكنم: مامان! ميشه يه دونه از اون بيسكوئيتا بهم بدي. مامان
ايندفعه پشتشو ميكنه به من و ميخوابه. نه، نه. خودشو ميزنه به خواب. اي مامان ناقلا.
فك ميكنه با اينكارا ميتونه عشق اون بيسكوئيتارو از سرم بندازه.هر وقت دلتنگي مياد
سراغمو ميخوام برم تو اون روزا بايد يه دونه از اون بيسكوئيتا بخورم. اصلا هميشه دلم
ميخواد از اون بيسكوئيتا بخورم. اصلا هميشه دلم ميخواد برم تو اون روزا.چشامو كه وا
ميكردم آب كتري جوشيده و آماده بود. چايي ميذاشتم و بعد: يه دونه از اون بيسكوئيتا...
نه دوتا..شايدم سه تا...چه ميدونم. خوب يادم نيست.
"عزيز دلم! اينا رو براي تو خريدم..."
عزيزدلم!!! عزيزدلم!!! اين بيسكوئيتا بوي عزيزدلم گفتن اونو ميدن. بوي اندي وارهول
شماره نه...
تاريكي ميزنه زير دلم. حالم داره به هم ميخوره. مامان! مامان! دستم به دامنت يه دونه از
اون بيسكوئيتا بهم بده. پتو رو يجوري ميكشه رو سرش يعني اينكه پاشو خودت وردار. گريم
ميگيره: مامان من كه دست ندارم. نميتونم. دستامو بستن. دستامو بسته به تخت و مدام
زير گوشم تكرار ميكنه: سكس اينجوري دلم ميخواست. سكس اينجوري با تو... سرمو
ميذارم روي سينش و آروم هق هق ميكنم و ميگم" همه بدنم درد ميكنه." از گوشه لبم
خون ميزنه روي موهاي سينش. نه اينكه خيلي زياد فقط چند تا قطره. دو تا... شايدم سه تا.
چه ميدونم. هي ميخوام دستامو بكشم و بازشون كنم. اما نميشه. سفت سفت دستامو
بسته به تخت. نفسم بالا نمياد. شروع كردم به التماس. مامان! مامان! اون بيسكوئيتاي
لعنتي رو بده بهم. صداي گريم بلندتر شده. داد ميزنم تورو خدا تمومش كن. توروخدا تمومش
كن. دارم ميميرم. ديگه دارم التماس ميكنم. دارم جيغ ميزنم. دستشو ميذاره روي دهنمو و
ميگه: يواش... يواشتر الان همه ي پرستارا ميريزن اينجا. يواااش... نفسم بالا نمياد. بريده
بريده داد ميزنم: مامان! مامان!... پاهامو بلند ميكنم و ميكوبمش به تخت. همه ي بدنم تو
شوكه. مثل وقتي كه اولين بار بهت ديازپام تزريق ميكنن. پاهاموبلند ميكنم و باز ميكوبمش
به تخت. نه يه بار. نه دوبار. نه سه بار. مامان بدو بدو از اتاق ميره بيرون. نفسام به شماره
مي افته كه برقاي اتاق روشن ميشه و بوي اندي وارهول شماره نه ميپيچه تو اتاق. همه
ي بالشم از شدت گريه خيس خيسه. دو تا زن منو نگه ميدارن و يه مرد دو تا چيز تيز رو فرو
ميكنه توي دستام. سرمو ميچرخونم به اين طرف و اون طرف و داد ميزنم: "عزيزدلم؟ از
اون بيسكوئيتا بهم بده. عزيز دلم؟" يه مرد وايستاده بالا سرمو و نگام ميكنه . بريده بريده
بهش ميگم:" دستامو باز ميكني دكتر؟ خواهش ميكنم؟؟؟" فكر ميكنم دلش به حالم
سوخت. سرشو مياره جلوي صورتمو و موهاي خيسمو از روي صورتم ميزنه كنار. بوي
بيسكوئيت ميپيچه توي سرم. آروم زير لب ميگه: آره عزيزدلم! آره... و من روي سينش
كه پره لكه هاي خونه به خواب ميرم.
حرف آخر:
امروز يك جايي خواندم:
مادر بزرگ از تو ممنونم اما چقدر زود دعايت اجابت شد... پير شدم.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 15:57 توسط سيمين
دوباره ميسازمت وطن ، اگرچه با خشت جان خويش
ستون به سقف تو ميزنم، اگر چه با استخوان خويش
پانزدهم آذر است. درست يكهفته پيش. نشسته ام كنار دلتنگيهاي ماماني و به حرفهاي
دلش گوش ميكنم. "ن" به من اس ام اس ميزند" ميدوني امروز چه روزيه؟ چقد زود همه
يادشون ميره!!!" مينويسم" خوب يادمه عزيز دلم! تمام لحظه هاي بيم و اميدش..."
دو سال گذشته است و من هنوز اين درد بزرگ را از ياد نبرده ام. دوسال گذشته است و
من هنوز از تو ننوشته ام. نتوانستم كه بنويسم. تو برايم عزيزتر و گرانبهاتر از آن هستي
كه بتوانم روي صفحه، نبودنت را ترسيم كنم. سي و چهار روز پر از روزمرگي و لحظه
مرگي را. سي و چهار روز بدون لبخندهاي شيرين و حرفهاي مطمئن كننده ات. سي و
چهار روز بدون دستهاي گرم هميشه گليسيريني ات. سي و چهار روز بدون صداي فرهاد
و فريدون و ابي. هنوز هم نميتوانم بنويسم عزيزدلم! هنوز هم دستهاي دلم از گفتن و
نوشتن ميلرزد. كنار خيابان سرم را به شيشه تكيه داده ام و به تمام شبهاي نبودنت فكر
ميكنم كه هنوز هم كه هنوز است مثل كابوسي رهايم نميكند. به شبهاي سرد كنار يادگار،
پل شهيد ابوالفتحي. به روزهاي دل به تقدير سپردن و آرزو كردن و آرزو كردن و آرزو كردن.
به لحظه هاي خيره شدن به گوشي موبايل، به تلفن خانه. هنوز خيلي چيزها از يادم نرفته
است. يادگار امام ميداند چقدر اين زخم ، براي دل عصيانگر من عميق بوده است. چهار راه
سرو ميداند. ميدان شهرداري ميداند و خيابان "ص"... هنوز صداي خودم، با گريه هاي بي
وقفه و لرزشي كه توي شادي ناگهانيش گم بود توي گوشهاي خسته ام ميپيچد. هنوز
حس ميكنم توي اتاق، پيراهنت را بغل كرده ام و گريه ميكنم و "س" مي آيد و بغلم ميكند و
با گريه به من ميگويد: "ميادعزيزدلم ! خيلي زود." هنوز خيلي چيزها از يادم نرفته است
پسرم! با اينكه زود نيست. با اينكه هميشه ترا داشته ام. با اينكه به چهره معصومت توي
خواب خيره شده ام و مطمئن شده ام كه نفسهاي تو منظم و آرام است. هنوز اين كابوس
با من است. با من و همه كساني كه از نبودنت پا به پاي من زجر كشيده اند، با "ب"، با "م"،
با "س"، با "الف-ي"، با "ن" وحتي با "س" كه اينهمه دور است و اينهمه دلخوش . . .
¨ ¨ ¨
برای "ز" نماد بي چون و چراي عصياني كه دوستش دارم و مظلوميتي كه دوستش ندارم.
براي "ز" كه خواهر من است. كه مادر من است. كه همراه و هم تبار و همصداي من است
و براي همسايگان غربي ام ، كه اضطراب و اندوه اين روزهايشان را خوب ميفهمم :
از همان اول هم چند تكه بودم. يك زن بين چهار صندلي. مادرم، شوهرم و بچه هايم. هر
كدام گوشه اي از روان و جسمم را به غنيمت ميبرد تا زندگي خودش را بچرخاند. براي
مادرم هنوز همان عروسك كودكي بودم منتها با تواناييهاي بيشتر. براي همسرم همان
مادر مهربان منتها با تواناييهاي بيشتر و براي بچه هايم... بچه هايم تنها كساني بودند كه
از همان اول مرا همانگونه ديده بودند، مادري كه تمام روز را ميدويد تا به آنها خوراك
بخواراند و لباس بپوشاند. بين اين چهار صندلي زندگيم با تمام سختيها و لحظه هاي
تكراريش جريان داشت. من يك خبرنگار بودم. يك زن خبرنگار عرب در كشوري آفريقائي.
مسلماني كه از مسلماني گريزان بود و ميخواست دنيا را توي صلح و آرامش ببيند. چه با
زمزمه هاي بلال چه بدون آن. آرزوهاي كودكيم بين صندليهاي اطرافم تكه تكه شد و به باد
رفت. گاهي كه خسته از سركار برمي گشتم و شام را تهيه ميكردم و بچه ها ومادرم
بسوي رختخواب ميرفتند در بين انبوه لباسهايي كه بايد اتو ميشد به گذشته هاي دور
خودم فكر ميكردم. به آرزوهايي كه داشتم. به همسري كه ديگر كنارم نبود. او مال دنياي
ديگري بود. يك عرب كه در دنياي مدرن اروپائيها بزرگ شد. بدون اينكه عطر نان عقايدش را
لگدمال كند و بفهمد كه در سوي ديگر همين كره، زندگيهايي جريان دارد كه توي تضادها و
عصيانها و بي پناهيها شكل ميگرد و تمام ميشود. او يك عرب دورگه بود كه براي مسافرت
به زادگاه پدريش آمده بود و سياهي موهاي من او را به شبهايي گره زد كه هر چقدر هم
تلاش ميكرد مال او نبود. نميتوانست مال او باشد. به او گفتم كه نافرجامي اين راه را از
همين حالا ميبينم. اينجا نبردگاهي بود كه به زندگي شبيهش كرده بودند اما آنها كه دلشان
ميخواهد آنكسي كه ظاهرش ما را به خود شيفته كرد زبان و دلش هم يكي باشد، خوب
ميدانند كه من چه ميگويم. ما گاهي با آرزوهايمان وصلت ميكنيم با اينكه ميدانيم اين راه
خطرناك است. به هر حال اين صندلي يك روز رهايم كرد و سنگيني باري را كه بر روي
شانه هاي نازكم بود برداشت. با بچه هايم توي سرزميني ماندم كه بنام مادرم بود. مادري
كه دوستش نداشتم اما براي اين سرزمين!!! تمام كوچه ها و خيابانهايش را دوست
داشتم. تمام درختهاي زيتون و زردآلويش را. بعدها كه همسرم تركم كرد، مديرم يكي ديگر
از صندلي هايي شد كه روحم و جسمم را به بيگاري ميكشيد. دو ساعت وقت داشتم تا
گزارشي بنويسم كه روزنامه را به روزنامه اول روز تبديل كند. دو ساعت وقت داشتم تا
مقاله بي سر و ته او را ويراستاري كنم. دو ساعت وقت داشتم تا بروم وسط ميدان "ت.."
و با مردمي كه در ميان آتش و خون ميغلتيدند حرف بزنم و بنويسم و براي چاپ آماده شان
كنم. هميشه روي اين دو ساعت تاكيد داشت. درست مثل پسر كوچكم كه ميگفت فقط
حاضر است دو ساعت در روز براي درسهايش وقت بگذارد. علم از آن بيشتر ارزشش را
ندارد و من بايد هميشه درمورد اين نظريه عجيب با او به بحث و جدل می نشستم.
همسرم توي سواحل زيباي اروپا با زن ديگري به آرامش رسيده بود. زني كه موهاي
بلوندش او را به روزهاي آفتابي متصل ميكرد. زندگيم توي اين كشاكش ناهمگون تكه تكه
ميشد اما جريان داشت. نميتوانستم كاري بكنم. حتي لحظه اي، جز ساعتهاي اتوكشيدن
و رختخوابهاي تنهايي مال خودم نبود. آن روز هم توي ميدان و بعد خيابان... و بعد كوچه ...
در حال دويدن بودم. آقاي مدير به من دو ساعت وقت داده بود براي تيتر اول روزنامه فردا و
من داشتم بين مردمي كه موها و پوستي به رنگ من داشتند ميدويدم. مردمي كه عطر نان
ممكن بود آنها را از عميق ترين اعتقاداتشان هم بازگرداند. كوچه بن بست با لبخند كريهش
مقابل من بود. تك تك خانه ها را در زدم. در تك تك خانه ها را با مشت و لگد كوبيدم. كسي
نبود. هيچ زن يا مردي. مردم شهر من داشتند خواب سواحل آفتابي كشورهاي اروپائي را
مي ديند. خواب عشقبازي همسرم با آن زن مو بلوند ايرلندي تبار را ...
مرا روي يك صندلي نشانده بودند. با چشمهاي بسته و چهارصدا، صداي چهار مرد از چهار
طرف مي آمد. با غرور پاسخ سوالهايشان را دادم به من خنديند. با التماس پاسخ سوالها-
يشان را دادم باز به من خنديدند. با منطق پاسخ سوالهايشان را دادم باز هم به من خنديدند.
آنها چهار نفر بودند كه نشسته بر روي چهار صندلي از چهار طرف احاطه ام كرده بودند. و
من بايد بينشان تكه تكه ميشدم. درست مثل تمام روزهاي زندگيم. حالا كه بچه ها و مادرم
و مديرم نبودند كساني بودند كه جاي خالي آنها را برايم پر كنند. چيزهايي ميگفتند كه برايم
نا آشنا بود. از زني حرف ميزدند كه من نبودم. از زني كه داشت مردم شهرش را از دل
بستن به بوي نان بازميداشت. از زني كه روزنامه اي را به اميد او باز كرده بودند . از زني كه
ويراستاري مقاله هاي مديرش هم با او بود. به درختهاي زيتون و زردآلو فكر ميكردم. به
مردمي كه ترس و عشق از چهره هايشان ميباريد. چشمانم را به هم فشار ميدادم تا گريه
نكنم. چشمانم را به هم فشار ميدادم تا فكر كنم كه اين مادر من است و اينها هم پسرهايم
و اين ديگري مدير روزنامه اي كه توي آن كار ميكنم، با آن شكم گنده و غبغب هميشه
لرزانش. بين چهار صندلي دست به دست ميگشتم ، با واژه هايي كه مال مردم سرزمين
مادرم نبود با اينكه مادرم را دوست نداشتم. موهايم را ميكشيدند مثل آخرين شبي كه
همسرم موهاي مرا كشيد و مرا به ديوار آشپزخانه چسباند و گفت كه از من و از زندگي
هميشه در هراس و جنگ من بيزار است. چشمانم را به هم فشار دادم تا گريه نكنم.
سرنوشت من تكه تكه شدن در بين مردمي بود كه دوستشان نداشتم. زندگي من جريان
خروشان رودي بود به سمتي كه نميدانستم مرداب در انتظارش ايستاده يا دريا. كار من،
فقط رفتن بود. رفتن بي وقفه. بين چهار صندلي جسمم تكه تكه شد. دوازده ساعت تمام
از زندگيم را دزديدند. دوازده ساعت تمام رسيدگي به خرده فرمايشات مادرم و بحث با
پسرهايم و سر تكان دادن جعلي در برابر رئيسم متوقف شده بود. دوازده ساعت تمام
لباسها منتظرم بودند و ظرفهاي توي سينك و مردم شهرم. مردمي كه داشتند توي ميدان
و توي خيابانها و توي كوچه ها به سمت سرنوشتي نامعلوم ميدويدند. دوازده ساعت تمام
كه بي هيچ قطره اشكي به پايان رسيد و رهايم كردند. به همسرم فكر ميكردم و به نفس
نفس زدنهاي پر از طنازي آن زن ايرلندي تبار. به اينكه چقدر دلم ميخواهد توي يك ساحل
آفتابي توي آغوش مردي گريه كنم و دردهايم را به دست باد بسپارم. به لذت در لحظه.
آرام آرام به سمت خانه ميرفتم و ميدانستم كه لباسها دارند انتظار دستهايم را ميشكند
درست مثل كوچه هاي بن بستي كه در انتظار دخترها و زنهاي شهر من بودند ...
حرف آخر:
اين روزها آنقدر از من دوري كه ديگر حتي فاصله ها را نميفهمم. انگار از اول اول همه چيز
همين طور همين طور بوده است.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت 10:40 توسط سيمين
